نمی مانم
نمیدانم کجایی یارم ای دوست
به یادت جامه بگرفتم ای دوست
که ازجان بی قرارم یاد دیروز
غزل گفتم ترانه ساخت امروز
منم شیدایی سرمست وحیران
سری بنهاد ودستش درگریبان
در این بی کس مردن من غریبم
سرم بشکسته پایم من همینم
نمانده حال ما در عشق ومستی
صفا دلدار جان ما تو هستی
بگیریم من همین حالا به سیری
کسان گویند برادرجان چه پیری
رها کن یارودلدارت کجا بود
جفا کن تا جوانی شاه امروز
ولی من سر به دلدارم نهادم
بخواهد یا نخواهد من مرادم
دل شکست ومن دلدار دادم
وصال تو تن بی جان دادم
