تبليغاتX
میهن پرست

میهن پرست

مطالب این وبلاگ فقط برای کسانی است که میدانند نمیدانند

کپرنیک؛ مبدع نظریه ی خورشید مرکزی

روز سه شنبه 30 بهمن ماه مصادف با 19 فوریه سالروز تولد منجم بزرگ لهستانی، نیکولاس کپرنیک است. وی در سال 1473 متولد شد و در 29 می 1543 بدرود حیات گفت.

کپرنیک به عنوان واضع نظریه خورشید مرکزی شناخته می شود. کتاب تاریخی وی به نام « اندر باب گردش افلاک آسمانی» ( De revolutionibus orbium coelestium) اغلب بعنوان نقطه ی آغاز نجوم جدید و تجلی انقلاب علمی معرفی می شود.


صفحه اول کتاب کپرنیک
در قرون پیش از کپرنیک در آثار یونانی، هندی و اسلامی همیشه نظریه های زمین مرکزی مطرح بوده است، در آن زمان این نظریه به خوبی و دقت کافی حرکات سیارات و افلاک را توضیح می داد و موقعیت آنها را در هر زمان پیش بینی می کرد.  وی نشان داد که حرکات اجرام آسمانی را می توان بر اساس مرکز بودن خورشید به همان خوبی توضیح داد که نظریه ی زمین مرکزی توضیح می دهد.


زندگی نامه

نیکلاس  کپرنیک  در شهر  تورون لهستان  دیده  به  جهان گشود.  پدرش  تاجر  مس  ثروتمندی  از محترمین  تورون  بود که  در سال  1460 از  کراکو (پایتخت آن زمان لهستان) به آن شهر  مهاجرت  کرده  بود.

 

محل تولد کپرنیک

 

وقتی  کپرنیک  ده  ساله  بود ،  پدرش درگذشت  و داییش لوکاس واتزنرود –  که اسقفی  بود  در  پروس شرقی-  سرپرستی  او ،  برادر و دو  خواهرش  را  به  عهده  گرفت .  واتزنرود می‌خواست که  کپرنیک  روزی به  مقام  کشیشی برسد؛ از این رو در 1491 وی را برای  تحصیل علوم دینی و ریاضیات  به  دانشگاه  جاگیلونی  کراکو  فرستاد. در  آنجا بود که  کپرنیک توسط  معلمش آلبرت برودزوسکی  با  ستاره‌شناسی آشنا  و  به آن علاقمند شد . پس از پایان  تحصیلات  چهار  ساله  و توقفی  کوتاه  در تورون ، کپرنیک  رهسپار ایتالیا شد تا در دانشگاه‌های بولونیا و پادوا حقوق و پزشکی بخواند. سپس  برای ادامه  تحصیل  در فقه  و حقوق مدنی  به فرارا رفت ؛  اما  پس از ملاقات با «دومنیکو نووارا دو فرارا»  ستاره‌شناس مشهور، سر درس او حاضر و دستیارش شد. در 1497 واتزنرود  به مقام اسقفی در وارمیا  برگزیده  شد و  جایی  نیز برای  کپرنیک  به عنوان کشیش عالیرتبه در کلیسای جامع فرومبورک خالی شد . ولی او  با اجازه کلیسا چند سال  دیگر در ایتالیا ماند  و در 1503 در  رشته  فقه  درجه دکتری گرفت. وی همچنین در مدت اقامتش در پادوا  فرصت  یافت  تا  با مطالعه  آثار  سیسرو و افلاطون از آراء گذشتگان درباره حرکات  کره زمین آگاهی یابد و طرح اولیه  نظریه  خود را شکل دهد. در 1505 کپرنیک برای  زندگی  و کار به  فرومبورک  رفت و بعدها در کلیسا و حکومت مسؤولیت‌های متعددی  را پذیرا شد. اصلاح  نظام پولی حکومت پروس و انتشار رسالاتی درباره  ارزش‌  پول  از جمله  خدمات او  در این مدت است. در جریان  جنگ  میان  توتون‌ها  و  پادشاهی  لهستان  (1519-1524)  کپرنیک فرماندهی  دژ وابستگان  کلیسا  را  در  شهر مرزی آلنشتاین  به  عهده  داشت  و تا زمان اعلام آتش‌بس در سال  بعد با موفقیت  از  شهر  دفاع  کرد.

blog
در  طول  این  سال‌ها  کپرنیک  همچنان  اوقات   فراغتش  را   با  ستاره‌شناسی  می‌گذراند  و  از   فراز رصدخانه   ساده‌ای  که  خو د ساخته  بود  حرکات  اجرام  آسمانی  ر ا  مطالعه  و  با  جدول‌های  نجومی قدیمی  مقایسه  می‌کرد.  مانند  دیگر  منجمان  غربی  مرجع  و  راهنمای  کپرنیک  نیز  کتاب  المجسطی نوشته  بطلمیوس  ستاره‌شناس  معروف  قرن  اول  اسکندریه  بود.  بطلمیوس  در  این  کتاب  با  فرضِ قرار  گرفتن  زمین  در  مرکز  عالم،  موقعیت سیارات و حرکات افلاک آنها را در آسمان محاسبه  کرده بود .


بطلمیوس: کسی که نظریه ی زمین مرکزی را به دقت فرمول بندی کرد.
زمینه های فکری کپرنیک

1- منجمین دوره ی اسلامی از زمان ابن هیثم به تناقضات فیزیکی و فلسفی موجود در مدل بطلمیوس پی برده و تلاشهای بسیاری برای حل آن از خود نشان داده بودند. خواجه نصیرالدین طوسی، قطب الدین شیرازی و مؤید الدین عُرضی از جمله کسانی بودند که در رصدخانه ی مراغه به تهیه و تنظیم مدلهای جدید غیربطلمیوسی برای حل این مشکلات پرداختند. این مدلها توسط کسانی مانند ابن شاطر دمشقی  در قرون بعدی به اوج خود رسید. اگر چه تمام این مدلها همچنان زمین مرکزی بودند، ولی تناقضات مدل بطلمیوسی را حل می نمودند.

کپرنیک نیز با همین انگیزه دست به کار شد تا مدلی غیر بطلمیوسی برای عالم تنظیم کند، و ما امروزه ردپای دستاوردهای منجمین مکتب مراغه را در کارهای وی می بینیم.

2- از طرف دیگر، کپرنیک شدیدا تحت تأثیر تفکرات فیثاغورثی رایج در عصر خود بود. طبق این دیدگاه طبیعت همیشه منطبق بر ساده ترین نظریه است و همیشه طبق روش هندسی و ریاضی و عددی قابل شناخت و بررسی است.

3- همچنین فیثاغورثیان باستان ارزش بسیاری برای خورشید قائل بودند و آنرا مقدس می دانستند. کپرنیک نیز با برخورداری و اعتقاد از الهیات مسیحی معتقد بود که خورشید نماد مادی خدای پدر است و بسیار بجاست که شکوه و عظمت خدای پدر در خورشید آسمان تجلی بیابد. در نتیجه، عقل نمی پسندید که خورشید با تمام قداست و شکوهش در جایی جز در مرکز عالم، قرار گیرد.


صفحه ای از کتاب کپرنیک که خورشید را در وسط عالم قرار می دهد.
4- وی می‌دانست  که  برخی  از  فلاسفه  یونان  ادعا  کرده  بودند  زمین  حرکت  می‌کند.  به  عقیده او  نظر درست ‌تر  آن  بود  که  خورشید  در  مرکز عالم  و  زمین  سیاره‌ای  مانند دیگر سیارات بدور  خورشید در حرکت است. نظریه  او  بسیار انقلابی  بود  زیرا  هم  با  اصول  پذیرفته  شده  نجوم  بطلمیوسی  در تعارض بود و هم با  نص  کتاب مقدس.  در سال 1514 کپرنیک  دست ‌نوشته  کوتاهی  را  بین دوستان خود  توزیع کرد  که  در آن  دیدگاه‌هایش  را  درباره  فرضیه  خورشید  مرکزی به اختصار بیان کرده بود. نوشته ی کوتاه کپرنیک  با  استقبال  زیادی  روبرو  شد و او  را در جمع دانشمندان اروپایی نام‌آور گردانید. اما کپرنیک هنوز  نظریه‌اش را  قابل  عرضه  در  محافل  علمی  نمی‌دانست  و  سال‌های  بعد  را صرف مشاهدات دقیق و جمع‌آوری شواهد و مدارک کرد تا به آن اعتبار بیشتری بخشد. در سال 1533 شهرت کپرنیک به جایی رسیده بود که آلبرت ویدمانشتات منشی پاپ کلمنت هفتم یک رشته سخنرانی درباره نظریه او برای پاپ و گروهی از کاردینال‌ها در واتیکان ترتیب داد.

در 1536 که تحقیقات کپرنیک به اتمام رسید دیگر در اروپا دانشمندی نبود که درباره نظریه  انقلابی او چیزی نشنیده  باشد و بسیاری در گوشه و کنار قاره  خواستار انتشار آن بودند. او حتی در کلیسا نیز  حامیان پرنفوذی داشت؛ کاردینال نیکلاس فون شونبرگ در نامه‌ای خطاب به کپرنیک نوشت: «... ای مرد فاضل! امیدوارم که تقاضای مرا بیجا ندانی  ولی  مؤکداً از تو استدعا می‌کنم که  کشف  خود  در  باب  کائنات  را  در معرض قضاوت دیگر نخبگان جهان قرار دهی و ضمنا در اولین فرصت ممکن شرحی از نظریه خود را همراه  با جداول  و هرچه که به آن مربوط است برای من ارسال داری...»

این نامه  تشویق‌آمیز اگر چه  برای کپرنیک بسیار ارزشمند بود ولی کافی نبود تا او را به انتشار نظریه انقلابی‌اش متقاعد  کند. وی همچنان به تکمیل  تحقیقات خود ادامه داد  تا سال  1539 که  با ریاضیدانی  به نام  گئورگ یواخیم رتیکوس آشنا  گردید  و او را به شاگردی پذیرفت. این دو با هم نظریه جدید را مطالعه کردند. پس از دو سال رتیکوس با استفاده از اصول  تئوری  کپرنیک کتاب ناراتیو پریما را  درباره حرکت زمین نوشت و در 1542 به نام  کپرنیک  بخشی از پژوهش او در  مثلثات  را منتشر  کرد.  در برابر اصرار  شدید  رتیکوس  بالاخره  کپرنیک  پذیرفت  که شرح کاملی درباره نظریه خود فراهم  کند  و آن  را به نورنبرگ  بفرستد  تا با نظارت او به چاپ رسد.  سرانجام کتاب در 1543 منتشر  شد. کپرنیک  اندکی  پس از آن  در 24 مه  همان  سال  در گذشت. می گویند اولین نسخه در زمانی به دست کپرنیک رسید که وی در بستر مرگ بود.


گویا کپرنیک شدیدا تحت تأثیر عرفانی نظم و هماهنگی افلاک آسمانی قرار گرفته است.
نظام خورشید مرکزی کپرنیکی

اگر چه کپرنیک اولین کسی است نظریه مرکزیت خورشید را فرمولبندی دقیق ریاضی و هندسی نمود، ولی سابقه این نظریه به سده‌ها پیش از وی باز می‌گردد؛ فیلولائوس فیلسوف یونانی قرن چهارم پیش از میلاد  و یکی از شاگردان فیثاغورث  نخستین کسی است که قائل به حرکت وضعی  زمین  (چرخش زمین به دور خود)  شد.  پس از او  هراکلیدس پونتسی  فرضیه حرکت انتقالی زمین (چرخش زمین به دور یک کانون مشخص)  را مطرح  کرد. آریستارخوس ساموسی  فیلسوف و منجم قرن سوم  پیش از میلاد با ترکیب  نظریه‌های  این دو، اولین  نظریه خورشید مرکزی  را پیشنهاد  کرد. در  نظر او خورشید  به  طور ثابت  در مرکز عالم جای می‌گیرد و زمین و سیاره‌های دیگر در مسیری کاملاً ً مدور به دور آن می‌چرخند.

ولی نظریات خورشید مرکزی قبل از کپرنیک، بدون اینکه به محاسبات ریاضی و هندسی و طراحی مدلهای هر سیاره منجر شود، ارائه شده بود. در نتیجه پذیرش آن اصلا معقول و منطقی نبود.

 

آیا منجمین پیش از کپرنیک که به زمین مرکزی معتقد بودند، دانشمندان بی دقتی بودند؟

منجمین پیش از کپرنیک به زمین مرکزی معتقد بودند، دلالیل کافی و متقن برای اعتقاد خود داشتند. در واقع، از یک منجم حقیقی در دوره ی باستان چنین توقع می رود که نظریه ی خورشید مرکزی را نپذیرد، زیرا هیچ مؤید قوی و منطقی برای پذیرش آن وجود نداشت. ما امروز به هیچ وجه نباید توقع داشته باشیم که یک منجم باستانی بدون داشتن شواهد و مدارک کافی یک نظریه را پذیرفته شده اعلام کند. در واقع اگر یک منجم در آن عصر این نظریه را می پذیرفت، نشان دهنده ی عدم دقت و دوری وی از روش علمی دارد.

 

نظریه کپرنیک

در تصویر بطلمیوس از نظام عالم،  زمین در مرکز عالم است و سیارات هر یک در دایره‌ای که شعاع آن  فاصله سیاره  تا زمین است به  گرد نقاتی در نزدیکی زمین می‌چرخند. این نظریه پاکیزه و مرتب بود و می‌شد از آن  برای محاسبات افلاک سیاره‌ها استفاده کرد.  ولی باید 1700 سال  می‌گذشت تا با تغییرات نگرش و دید نجومی و فلسفی و دینی این نظریه آهسته آهسته به کنار گذاشته شو.


روشهای هندسی بطلمیوس در مدل سیاره ای زمین مرکزی
یک اشتباه متداول

امروزه بسیاری چنین گمان می کند که «مشاهدات رصدی با فرضیه ی بطلمیوس قابل توجیه و  بیان نبود، و کپرنیک متوجه شد که مدل زمین مرکزی نمی تواند، مشاهدات رصدی را توضیح دهد. » در حالی که به هیچ وجه مدل زمین مرکزی با مدل خورشید مرکزی از نظر رصدی و مشاهدات، فرقی نداشت. برتری اصلی مدل خورشید مرکزی سادگی و نظم و ترتیب بیشتری بود که از خود بروز می داد. بعدها با اختراع تلسکوپ توسط گالیله بود که تأییدات رصدی نیز برای مدل کپرنیک پیدا شد، زمان آن بود که این نظریه را درست تر بدانیم. در نهایت با فعالیتهای کپلر این نظریه بسیار معقول تر و از نظر فلسفه ی فیثاغورث علمی تر به نظر رسید. پذیرش نهایی نظریه ی زمین مرکزی 100 سال پس از انتشار کتاب کپرنیک، توسط نظریه ی گرانش و قوانین حرکت نیوتن اتفاق افتاد.

 

آثار بجا مانده از کپرنیک

کپرنیک  تقریبا چهل سال برای تکمیل پژوهشهای اختر‌شناسی خود وقت صرف کرد و تا اواخر عمر خود از چاپ کامل  نظرات  خارق العاده  خویش  خودداری  کرد  و تنها  در سال 1543 بود که گفتار درباره چرخش کرات سماوی او انتشار یافت. افکار موجود در کتاب کپرنیک بنیادی‌تر از آن بود که بتوان آنها را جدی گرفت، یک نسخه چاپ شده از آثارش  درست قبل از مرگ در بستر بیماری بدست او رسید. چون او در این آزمایش بیش از 70 سال سن  داشت  و مفلوج  و تقریبا نابینا بود، بعید به نظر می‌رسید که موفق به  دیدن این اثر  بزرگ چاپی شده باشد، اثری که او برای خلق و ایجاد آن تمام عمرش را صرف کرده  بود. چند  روز پس از انتشار کتابش  بدون آنکه  بداند  چه خدمت ارزنده‌ای  به جهان بشریت کرده، دار فانی را وداع گفت. سرانجام پس از گذشت 150 سال از مرگش دانشمندان اندیشه‌های او را پذیرفتند. امروزه بیش از چهار سده پس از مرگش،  یکی از بزرگترینها در قلمرو دانش به شمار می‌رود.


 

پس از کپرنیک

واکنش  کلیسا در برابر آراء کپرنیک خشمگینانه بود. و نه تنها دستگاه کاتولیک، بلکه رهبر پروتستانها هم با آن مخالفت کرد. نقل است مارتین لوتر –  پایه ‌گذار مذهب پروتستان - به محض آگاه شدن از نظریه  با آن  به  مخالفت  برخاسته ، گفته بود: « فقط احمق‌ها نجوم را وارونه می‌کنند. طبق نص کتاب مقدس، این خورشید بود نه زمین که یوشع فرمان داد بایستد.» به باور لوتر و همفکرانش، نظریه کپرنیک نه فقط  مخالف عبارات کتاب مقدس بود، بلکه جایگاه رفیع آدمی را – که به عنوان  برترین آفریدگان باید در مرکز جهان هستی  قرار داشته  باشد - از او می‌گرفت.

کتاب کپرنیک توسط کلیسای کاتولیک تا چند قرن جزو کتب ممنوعه و ضاله قرار گرفت!

 

کپرنیک؛ میراث دار نجوم دوره اسلامی

امروزه پس از کشف نظریات غیر بطلمیوسیِ مکتب مراغه در دهه ی 1950 توسط پروفسور کندی، تحقیقات بسیاری در زمینه ی ارتباط مدل کپرنیک با مدل های غیربطلمیوسی در مکتب مراغه انجام گرفته است. از آنجایی که بعضی از راهکارهای هندسی کپرنیک برگرفته از کتب منجمین اسلامی است، این ارتباط  با قوت بیشتری مطرح می گردد: قضیه ی هندسی جفت طوسی، روش فلک تدویر ابن شاطر برای حذف معدل المسیر  و... از جمله مباحثی است که از نجوم دوره ی اسلامی عینا در کارهای کپرنیک منعکس شده است.


قضیه ی هندسی خواجه نصیر (جفت طوسی)

قضیه ی جفت طوسی که عینا در کتاب کپرنیک استفاده شده است.

مدل سیاره ای ابن شاطر برای سیاره ی عطارد، که کپرنیک از آن استفاده کرد.
این مقاله تنها به مناسبت سالروز تولد کپرنیک طراحی شده است و به زندگی نامه ی این منجم و توضیحاتی کوتاه درباره ی موقعیت علمی این نظریه در تاریخ علم بسنده می کند. در آینده مقاله ای مفصل تر درباره ی جزئیات مدل کپرنیک و برتری های دقیق علمی آن ارائه خواهد شد.

+ نوشته شده در  2008/4/17ساعت 20:57  توسط حسين زارعي  | 

گزارشگری که وبلاگ نویس شد!

فکر میکنم همه مازیار ناظمی رو بشناسن. همون گوینده معروف اخبار ورزشی. حالا یک سالی هست که وبلاگ نویس شده و طی این مدت حدود 600 پست داده. این برای یک وبلاگ نویس چگالی واقعا خوبیه. اگر میخواید سری بهش بزنید آدر وبلاگش اینه: http://maziaran.blogfa.com
+ نوشته شده در  2008/3/24ساعت 13:1  توسط حسين زارعي  | 

جلال آل احمد و نثر برون گرای فارسی

عالم جان خواجه مراد اف، استاد ادبيات فارسی در شهر دوشنبه
سی و چهار سال از درگذشت جلال آل احمد، نويسنده معاصر ايران می گذرد.
جلال آل احمد که هشتاد سال پيش متولد شد، از زمره نويسندگانی بود که با تاثير پذيری فراوان از آثار هنری صادق هدايت، برای ايجاد سبک تازه ای در ادبيات داستانی فارسی تلاش های فراوانی کرد و آنچنان که عبدالعلی دستغيب گفته، "به جايی رسيد که نثرش با آثار هدايت و نوشته های کلاسيک فارسی پهلو زد" زيرا نثر آل احمد در قطب مقابل نثر صادق هدايت قرار دارد، يعنی بر خلاف نثر صادق هدايت در خدمت تحليل ذهن و باطن شخصيتها نيست، از اين رو، می توان آن را نثر برونگرا نام گذاری کرد.

jalal-aleahmad


گر چندی نثر برون گرا در بعضی داستانهای کوتاه مجموعه چمدان و رمان چشمهايش بزرگ علوی به چشم می خورد، اما اين شيوه در آثار خلاق جلال آل احمد به حيث سبک نويسندگی ارتقاء يافته است. از اين لحاظ نقش و مقام جلال آل احمد بعد از صادق هدايت در نثر داستانی فارسی خيلی محسوس است.
او از ابتدای سالهای شستم قرن بيست تا به امروز در حيات فرهنگی و افکار اجتماعی ايران مقام خاصی را دارا است. اين پديده موجب آن گشته که پيرامون فعاليت خلاق و بويژه، نثر داستانی جلال آل احمد عقائد و افکار مختلف به ميان آيد. يکی (رضا براهنی) نثر او را از نثر صادق هدايت "بمراتب بهتر" و حتی "بهترين نثر معاصر فارسی" حسابد، ديگری (محمد علی اسلامی ندوشن) معتقد است که جلال آل احمد پيش از آن که نويسنده باشد، يک محاجه گر است.
سبک نگارش و شيوه بيانش را يکی "تلگرافی، حساس، دقيق، تيزبين، خشن... صريح، صميمی، منزه طلب و حادثه آفرين..." (سيمين دانشور)، ديگری "عصبی و کوتاه و بريده و در عين حال بليغ" خوانده، سومی "گفتاری" (جمال مير صادقی) حسابيده است.
اما همه منتقدين بر سر يک نکته نظر واحد دارند و آن اين است که جلال آل احمد در جاده نويسندگی دارای سبک خاصی است که او را از ديگران متمايز ساخته و با صراحت بيانی که دارد معروفيتش را در ميان نسل جوان کشورش بيشتر کرده است.
جلال آل احمد در طول ۲۵ سال فعاليت ادبيش "همواره يک نويسنده سياسی" (اسلامی ندوشن) و اعتراض گر بوده است. او در دنباله گيری جهان بينی و عقائد سياسی، شخصی نا استوار بوده، از تمايل شديد به جهان بينی ماترياليستی و کمونيستی و انتقاد از اسلام تا به طور قاطع دست کشيدن از اعتقاد اولی و پناه بردن به اسلام به حيث نيروی يگانه و رهايی بخش مردم شرق اسلامی گرايش پيدا کرده است. طبيعی است که اين گرايش و تحول در عقائد و انديشه سياسی و فلسفی آل احمد بازتاب خويش را در آثار خلاق او نيز يافته است. زيرا به انديشه جمال مير صادقی "داستانهايش را که بفشاريد عصاره ای از نظريات سياسی و اجتماعی و مذهبی او بيرون می ريزد."
طوری که از نوشته های جلال آل احمد بر می آيد (از مقالات و رسالات انتقادی، ادبيات شناسی، زيست شناسی و جامعه شناسی (از جمله غرب زدگی) گرفته تا داستانهای کوتاه و بلند)، قلمش را برای ايجاد اثر به جامعه، يعنی به خاطر برملا ساختن عيوب و نابسامانيهای جامعه اش به کار برده است.
از اين رو، خواه در نوشته های اجتماعی – سياسی اش و خواه در نثر داستانی اش لحن انتقادگرايانه و افشا کننده خويش را حفظ کرده است. محض همين ويژگی خلاق جلال آل احمد زمينه ای را برای قضاوتهای گوناگونی پيرامون هنر نويسندگی او به ميان آورده است.
طوری که ياد آور شديم، هر تغيير فکری که در جهان بينی سياسی و اجتماعی جلال آل احمد به وجود آمده، پيامد خويش را در آثار هنری او گذاشته است. از اين رو، هنگام مطالعه آثار نويسنده به خواننده دقيق نظر چنين احساس دست می دهد که جلال آل احمد پيوسته سرگرم جستجو و آزمايش بوده، راه و ديد مشخصی را تا به آخر پيدا نکرده است. اما آن چه که در همه اين جستجو و آزمايشهای هنری اش جلب توجه می کند - «من» او است.
بويژه، در سالهای اخير زندگی اش ما با هنرمندی روبرو بوديم که در ادبيات معاصر ايران جای پای خود را پيدا کرده و «من» او ديد مشخص و دارای شيوه بيان ويژه گرديده که، قبل از همه، اعتراض بر همه گونه نظم و قانون موجود می باشد.
اين اعتراض از گامهای نخستين نويسندگی او با اشکال مختلفی در آثار هنری اش بروز کرده و تدريجا کمال يافته است. در قدم اول، اين اعتراض به نحو طنز و تمسخر از مذهب و خرافات و تحقير رجال سياسی ديد و بازديد و سه تار عرض وجود می کند، سپس اين اعتراض در شکل انتقاد محيط روشن فکری و بوروکراسی مدير مدرسه و اوضاع اقتصادی جامعه نفرين زمين، که آن را می توان يک نوع "قصه عقائد" ناميد، پديدار می شود.
اين همه اعتراض و انتقادها در نثر جلال آل احمد يک فضای عصبانيت و عصيان را به وجود آورده که به زبان و سبک نگارش او بی تاثير نمانده است. از اين جا است که در همه آثار خلاق او موضع گيری و ديدگاه نويسنده و يا به تعبير ديگر "سيمای مؤلف" به طور خيلی آشکارا (اغلب در سيمای «من» راوی داستان) تبارز می کند و طبيعی است که پرسوناژهای (شخصيتهای) اين داستانها فاقد کاراکتر فردی اند و ديد و نظر ويژه خود را ندارند. يعنی از کارگر بی سواد تا سرهنگ و مهندس ديد و نظر واحد دارند. از اين رو، ذهنيت و جهان باطن آنها برای خواننده آشکار نمی شود. زيرا جلال آل احمد نويسنده ای برون گرا است و حوصله توصيف و ترسيم حالات باطنی و روانی شخصيتها و اجتماع را ندارد.
شايد نثر «تلگرافی»، صراحت لهجه، بيان و نظر انتقادگرانه و اعتراض گرانه و فضای تيز و تند عصبانيت و عصيان گرانه سبک نگارشش آن فرصت را به او نمی دهند که به توصيف و ترسيم روانی قهرمانانش بپردازد.
به قول رضا براهنی او بيشتر سرگرم "بگو و خلاص خود" بوده، "از آن محفظه علل و معلولهای نهانی جهان را نمی بيند".
با وجود اين، نثر داستانی آل احمد يک جهش بی سابقه در نثر فارسی است، جهشی به سوی فضای هيجان عصبانيت و ويژگيهای سبک او هم در اين است.
به طور خلاصه، جلال آل احمد با وجود آن که پرورده دبستان ادبی صادق هدايت است، در ادبيات معاصر ايران از سرآمدان نثر برونگرا و اجتماعی است. او معتقد بود که در جامعه کم رشد و نابالغ بايد فرياد خشن تر و سريع تر و بدون پرده باشد. از اين نگاه، جلال آل احمد نويسنده ای است که آثار ادبی وسيله ای برای ابراز انديشه های ويژه اجتماعی – سياسی و مذهبی بوده، تازگی و ارزشمندی آنها ارتباط قوی به زيربنای فکری نويسنده دارد.

برگرفته از سایت BBC Persian
 

 

+ نوشته شده در  2007/10/5ساعت 11:35  توسط حسين زارعي  | 

شرح حال صادق هدایت به قلم خودش


من همان قدر از شرح حال خودم رم می کنم که در مقابل تبليغات امريکايی مآبانه.  آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه کسی می خورد؟ اگر برای استخراج زايچه ام  است، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمين مشورت کرده ام اما پيش بينی آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر برای علاقه ی خوانندگانست بايد اول مراجعه به آراء عمومی آن ها کرد چون اگر خودم پيش دستی بکنم مثل اين است که برای جزييات احمقانه ی زندگيم قدر و قيمتی قايل شده باشم به علاوه خيلی از جزييات است که هميشه انسان سعی می کند از دريچه ی چشم ديگران خودش را قضاوت بکند و ازين جهت مراجعه به عقيده ی خود آن ها مناسب تر خواهد بود مثلا اندازه ی اندامم را خياطی که برايم لباس دوخته بهتر می داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر می داند که کفش من از کدام طرف ساييده می شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان می اندازد که يابوی پيری را در معرض فروش می گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزيياتی از سن و خصايل و عيوبش نقل می کنند.
از اين گذشته شرح حال من هيچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد نه پيش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نهدر مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام بلکه بر عکس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام. در اداراتی که کار کرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام   و روسايم از من دل خونی داشته اند به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذيان آوری  پذيرفته شده است روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرفی قضاوت محيط درباره ی من می باشد و شايد هم حقيقت در همين باشد.
+ نوشته شده در  2007/8/10ساعت 15:18  توسط حسين زارعي  | 

زندگی نامه صادق هدایت

صادق، کوچکترين فرزند هدايتقلی خان هدايت، اعتضاد الملک، ۱ شب سه شنبه ۲۸ بهمن ماه ۱۲۸۱، هنگامی که « از خاک ايران آزادی خواهی و مشروطه طلبی می جوشيد »، در يک خانواده ی معروف و ثروتمند اشرافی از دودمان رضا قلی خان هدايت، اديب و دانشور عهد ناصری، در تهران چشم به جهان گشود. وی خيلی زود پيوند خود را از خانواده - که افراد آن همه مردان سرشناس کشور بودندو اگر او می خواست می توانست با بهره گيری از قدرت و نفوذ آنان به مقامات عاليه ی دولتی دست يابد و زندگی مرفه و بی دردسری برای خود فراهم نمايند - بريد و از تن آسايی يک فرد نازپرورد و متنعم سر باز زد و با درآمد ناچيزی، که از راه خدمت در دواير مختلفه ی دولتی به دست می آورد، مستقلا زندگی کرد. اين وارستگی و آزادگی به او مجال داد که اوقات خود را به کاری که دوست داشت، يعنی ادبيات وقف کند.
« صادق پس از دو برادر و خواهر به دنيا آمده و عزيز کرده ی خانواده بود. وی مانند ساير برادران و خواهران در دست عمه ها و دايه ها بزرگ شد؛ و هفت هشت سالش بود که به اتفاق دو دوست و همبازيش، مهندس خسرو هدايت قائم مقام شرکت ملی نفت که پسر دايی او بود و دکتر منوچهر هدايت رييس پيشين بهداری وزارت و آموزش و پرورش که پسر عمويش بود به مدرسه ی علميه رفت؛ و اين سه نفر تا کلاس نهم دبيرستان با هم بودند. » ۲
هدايت در سال ۱۳۰۴ تحصيلات متوسطه را در دارالفنون و دبيرستان فرانسوی « سن لويی » تهران به پايان برد؛ و با کسب موفقيت در مسابقه ای که ترتيب يافته بود، در آبان ماه سال ۱۳۰۵ با کاروان دانش آموزان اعزامی به اروپا به بلژيک روانه شد؛ و در آموزشگاه عالی آنجا، در رشته ی مهندسی راه و ساختمان، نام نويسی کرد. اما در آنجا نماند و يک سال بعد با نخستين گروه دانشجويان اعزامی به اروپا برای تحصيل در رشته ی معماری رهسپار پاريس شد و « ظاهرا دوره ی اقامت او در فرانسه - که چهار سال طول کشيد - بخصوص بيشتر به سير و گشت گذشت. » ۳
بدين قرار هدايت تحصيلات خود را به پايان نبرد و در سال ۱۳۰۹ که اوج قدرت رضا شاه بود، به تهران باز گشت.
از قرار معلوم خانواده اش ار اين حيث ناراضی بوده و اصرار داشتند که او دوباره به اروپا برگردد و در رشته طب يا مهندسی و يا هر رشته ی ديگری که مايل است تحصيل کند. اما او نه تنها به رفتن به اروپا و ادامه درس و تحصيل حاضر نشد، بلکه از اقامت و کار کردن در تهران هم گريزان بوده و ميل داشته است ماموريتی هر چه باشد در يکی از شهرستان ها دست و پا کند.
هدايت در تهران ماند و شغل محقری ( حسابداری جزی با ماهی بيست هزار تومان حقوق ) در بانک ملی مرکز به عهده گرفت و تا شهريور ۱۳۱۱ در آن بانک کار کرد و از ششم شهريور آن سال تا ۱۶ ديماه ۱۳۱۳ در اداره ی کل تجارت و از آن به بعد چندی بعد تا سی ام اسفند ۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول کار شد و بعد وارد شرکت سهامی کل ساختمان گرديد. ۴
اگر از کتاب کوچک ولی جالب انسان و حيوان، که در سال ۱۳۰۳ پيش از سفر اروپا در تهران نوشته است، بگذريم، نخستين اثر هنری هدايت قطعه ی نا تمام مرگ است که در سال ۱۳۰۵ در گان بلژيک نوشت؛ ۵ و بعد در سال ۱۳۰۶ که در پاريس بود، رساله ی « تميز و تقريبا بی ايراد » فوايد گياه خواری را به قلم آورد که در سلسله انتشارات ايرانشهر در برلين چاپ شد.۶
از آثار ديگر او در اين زمان، نمايش نامه ی سه پرده ای پروين دختر ساسان است که يکی دو سال بعد ( سال ۱۳۰۹ ) رد تهران چاپ کرد. و ديگر افسانه ی آفرينش که در سال ۱۳۰۹ نوشت و در سال ۱۳۲۵ به همت کتر حسن شهيد نورايی در صد پنج نسخه در پاريس چاپ شد.
هدايت در اواخر سال ۱۳۰۸ و اوايل ۱۳۰۹، نخستين داستان های زيبای خود را به نام مادلن، زنده به گور، اسير فرانسوی و حاجی مراد در پاريس به رشته ی تحرير کشيد؛ و پس از بازگشت به ايران داستان آتش پرست و سپس داستان های داود گوژپشت، آبجی خانم و مرده خورها را درتهران نوشت و آن ها را با نوشته های پاريس يک جا در مجموعه ای به نام زنده به گور در سال ۱۳۰۹ منتشر کرد؛ و سال بعد سايه ی مغول را در مجموعه ای با دو اثر از بزرگ علوی و دکتر شين پرتو انتشار داد.
از اين سال به بعد، تا سال ۱۳۱۵ که به هندوستان رفت، پربارترين دوره ی فعاليت ادبی هدايت بود؛ و هم در اين دوره بود که با سه تن از ديگر ادبای جوان و روشنفکر که عبارت بودند از بزرگ علوی، مجتبی مينوی و مسعود فرزاد آشتنا شد؛و اين چهار نفر، که اصول فکری و ديد واحد به ادب و دانش و هنر آنان را به هم نزديک کرده بود، اغلب عصرها در يکی از کافه های لاله زار نو به نام « رز نوار » گرد هم می نشستند و در افکار و انديشه های يکديگر بحث و انتقاد و نکته گيری می کردند و از يکديگر چيز می آموختند و به زودی در مقابل اديبان محافظه کار که آنان را « سبعه » ۷ ناميده بودند، موسوم به ربعه شدند.
پرفسور يان ریپکا از ايران شناسان چک گفته است:
« گروه ربعه » در مورد هنر و فلسفه می دانست چه می خواهد و آنچه را که می دانست به ديگران عرضه می کرد؛ و اين جنبه ی مثبت ايشان بر عقايد اغراق آميزشان می چربيد؛ و کسی که از پوسته ی سخت ريشخندها و مسخرگی هايشان می گذشت و به دل آنان نفوذ می يافت، چيزی جز احساسات ميهن پرستی پاک و آتشين نمی ديد. ۸
مجتبی مينوی، طرز فکر گروه ربعه و نقش هدايت را در جلسات آنان چنين تعريف می کند:
« ما با تعصب جنگ می کرديم و برای تحصيل آزادی کوشش می کرديم و مرکز دايره ی ما صادق هدايت بود. » ۹
و کمی پايين تر اضافه می کند:
« شايد ما آن روز گمان می کرديم چون قدر مقام نويسندگی هدايت را می شناسيم او را تشويق می کنيم؛ اما حقيقت مطلب اين بود که او موجب تشويق ما بود و در هر يک از ما لياقتی می يافت آن را به کار می انداخت. مرکز دايره بود و همه را دور خود می گرداند. » ۱۰
کم کم به شماره ی ياران هدايت افزوده شد و از جمله دو موسيقيدان ( سرهنگ مين باشيان و حسين سرشار ) و يک بازيگر و کارگردان هنرمند نمايش ( عبدالحسين نوشين ) به اين جمع پيوستند. ۱۱
هدايت دو مجموعه ی قصه به نام سه قطره خون و سايه روشن و داستان علويه خانم و سفرنامه ی اصفهان نصف جهان را نوشت. نسخه ای از ترانه های خيام را با مقدمه ی مفصل و شش مجلس تصوير از درويش نقاش ( سوريو گين ) منتشر کرد. سخنان موزون عاميانه را در مجموعه ای به نام اوسانه و عقايد عاميانه را در مجموعه ی ديگری به نام نيرنگستان انتشار داد، و با مسعود فرزاد کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب را در سخريه ی ادبای معاصر رقم زد. ۱۲
به تشويق او، علوی چمدان را نوشت، نوشين تئاتر تپاز ۱۳ را به نام مردم به معرض نمايش گذاشت. در موقع تشکيل کنگره ی فردوسی، نوشين و مين باشيان سه پرده نمايش از شاهنامه بيرون کشيدند و روی صحنه آوردند؛ و مجتبی مينوی در آن دوره نامه ی تنسر، تاريخ مازيار ۱۴ ، نوروزنامه، جلد اول شاهنامه، شاهنشاهی ساسانيان و ويس و رامين را تصحيح کرد که « در آن ها فکر هدايت و همه ی ربعه دخالت داشت ». ۱۵ اين بود خلاصه ای از کوشش هنری هدايت و دوستان او در دوره ی پنج ساله ی ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۵.
هدايت در سال ۱۳۱۵، به دعوت دکتر شيرازپور پرتو ( شين پرتو )، عضو وزارت امور خارجه که در آن هنگام وايس کنسول ايران در بمبئی و با تحصيل مرخصی به ايران آمده بود، به عنوان متخصص تنظيم ديالوگ فيلم فارسی به هندوستان رفت؛ و در اين سفر، که کمتر از يک سال طول کشيد، با فرهنگ غنی هند آشنا شد و اطلاعات وسيعی در زبان و ادبيات فارسی ميانه ( پهلوی ) به دست آورد. نقل کرده اند که در بمبئی هر روز قسمت اعظم اوقات خود را در موزه ها و کتابخانه ها می گذرانيد و مثل شاگرد مکتبی دفتر و کتاب خود را بر می داشت و به نقطه ی دوری در بيرون شهر که اقامتگاه بهرام گور انکلساريا ۱۶ ، از دانشمندان پهلوی دان پارسی، بود می رفت و در محضر او به آموختن اين زبان ( که به گفته ی خودش نه به درد دنيا و نه به درد آخرتش می خورد ) می پرداخت؛ و هم در آن جا بود که کتاب کارنامه ی اردشير پاپکان و گزارش گمان شکن را به فارسی درآورد و دو داستان Lunatique ( ماه زده ) و Sampingue را به زبان فرانسه نوشت؛ و از آن پس شاهکار معروف و بی مانند خود « بوف کور » را، که در تهران شروع کرده بود، به اتمام رسانيد و آن را در همان سال ۱۳۱۵ با خط خود به صورت پلی کپی در پنجاه، و به قولی در صد و پنجاه نسخه چاپ کرد.
هدايت ظاهرا ميل نداشته به ايران برگردد و می خواسته در هندوستان بماند و کسب و کاری برای خود فراهم آورد.
با اين همه، چون از حيث معيشت در تنگنا افتاده بود در سال ۱۳۱۶ به ايران بازگشت و بار ديگر به استخدام بانک ملی ايران درآمد، ولی بيش از يک سال در آن جا نماند. سال های سخت و خفقان آوری بود. گردباد زمان آشيانه ی گرم ياران گروه « ربعه » را متلاشی کرده و دوستان هر يک به سويی پراکنده شده بودند: مجتبی مينوی به لندن رفته بود و در برنامه ی فارسی راديو BBC سخن پراکتی می کرد؛ و بزرگ علوی در زندان می زيست. تا چندی، دکتر خانلری، دکتر محمد مقدم و مسعود فرزاد در خانه ی هدايت جمع می شدند و از ادبيات و موسيقی و هنر سخن می گفتند، بعد مقدم به آمريکا رفت و جلسه ی هفتگی بی ترتيب شد.
هدايت، کسی که « در اين دنيا نمی خواست از کسی کمک، حتی از فلک ». ۱۷ در اين چند سال با شغل محقری در يکی از سازمان های دولتی کار می کرد و حوصله و توانايی اين که شاهکار تازه ای به وجود آورد نداشت؛ و بيشتر اوقات خود را به ترجمه ی متون پهلوی، که در هنگام اقامت هند روی آن ها کار کرده بود، می گذرانيد؛ و چون آثار عاميانه را جزء مهم فرهنگ ملی می دانست، در خلال سال های ۱۳۱۸ - ۱۳۲۰ در اوراق مجله ی موسيقی، که خود در آن کار می کرد، مقالات و تحقيقات گونه گون خود را منتشر می کرد.
جنگ دوم جهانی در حيات سياسی و اجتماعی ايران تغييراتی داد. اين سال ها، که دوران شکفتگی آثار اکثر نويسندگان و شاعران ايرانی بود، در زندگانی هدايت نيز دوره ی نوينی به وجود آورد و قريحه ی نويسندگی او را به حد کمال نمودار ساخت.
وی در فاصله ی سال های ۱۳۲۱ - ۱۳۲۳ مجموعه ی داستان های کوتاه سگ ولگرد و ولنگاری را انتشار داد که بعضی از داستان های آن دو مجموعه، آثار سال های قبل او بود که نخستين بار منتشر می شد؛ و نيز دو ترجمه ی پهلوی با عنوان های گزارش گمان شکن و زند و هومن يسن چاپ کرد؛ و دو ترجمه ی ديگر از همان زبان، که يکی فصولی بود از يادگار جاماسب در مجله ی سخن ۱۸ و ديگری رساله ی شهرستان های ايرانشهر در مجله ی مهر ۱۹ و سپس در مجله ی ايران ليگ منتشر نمود.
هدايت هميشه کار می کرد و وقتش، چه در اداره و چه در خانه، صرف مطالعه بود و کار اداريش را تنها برای رفع تکليف انجام می داد.
هدايت در فعاليت ادبی جمعيت ايرانی روابط با اتحاد جماهير شوروی که در سال ۱۳۲۲ تاسيس يافت، شرکت داشت و با مجله ی پيام نو، ارگان جمعيت مزبور، همکاری می کرد؛ و چند مقاله ی تحقيقی، از جمله مقاله ای با عنوان « چند نکته درباره ی ويس و رامين » ۲۰ و يک داستان به نام فردا ۲۱ در آن مجله انتشار داد. همچنين با مطبوعات ديگر، از جمله مجله ی سخن، که دکتر پرويز خانلری در خرداد سال ۱۳۲۲ داير کرده و در آن روزها يکی از مجلات پيشتاز و ترقی خواه بود، همکاری صميمانه داشت؛ و چندين ترجمه، قصه و مقاله ی تحقيقی او در دو سه ساله ی اين مجله منشر گرديد. از جمله ترجمه ی داستان مسخ از کافکا در دوره ی اول ۲۲ و سلسله ی مقالات او درباره ی فرهنگ عامه در دوره ی دوم و سوم ۲۳ سخن انتشار يافت. ژان پل سارتر را با ترجمه ی ديوار در اين مجله ۲۴ نخست او به خوانندگان فارسی زبان معرفی کرد؛ و علاوه بر اين ها، در هيئت تحريريه ی مجله هم شرکت داشت و کمک فکری می کرد.
هدايت روز شانزدهم آذر ماه ۱۳۲۴، همراه يک هيئت فرهنگی، برای شرکت در جشن يادبود بيست و پنجمين سال تاسيس دانشگاه تاشکند، به دعوت آن دانشگاه به ازبکستان رفت ۲۵ و دو ماه در آن جا ماند و در اوضاع و احوال مردم آن سرزمين مطالعه و تحقيق کرد و ذخاير نسخه های خطی نفيس و فراوان دانشگاه تاشکند را با علاقه و اعجاب از نظر گذرانيد؛ اما در بازگشت از اين سفر حاضر نشد مطابق معمول در انجمن فرهنگی ايران و شوروی درباره ی مشاهدات خود در آن سفر سخنرانی کند و يا در جايی مطلبی بنويسد.
هدايت در نخستين کنگره ی نويسندگان ايران، که در سال ۱۳۲۵ تحت شعار « ادبيات نوين و مترقی ايران » تشکيل يافت و کليه ی دانشمندان و نويسندگان کشور را به خدمت و بيان افکار و اميال مردم دعوت کرد، شرکت نمود. ۲۶
اوضاع ايران در سال های ۲۷ - ۱۳۲۶ در وضع روحی هدايت تاثير شديد به جا گذاشت. دخالت امپرياليست های بيگانه در امور داخلی ايران تاثير ناگواری در هدايت داشت. وی از دل و جان طرفدار استقلال کشور و مبارزه به خاطر صلح و آزادی بود و کسانی چون احسان طبری، احترام عميقی برای او قايل بودند. با اين همه تا توانست خود را از جنجال ها و کشمکش های روز، که غرض از آن ماهی گرفتن از آب گل آلود بود، دور نگهداشت و به خصوص هرگز به حزب توده نپيوست. خليل ملکی ضمن مدافعات خود در دادگاه نظامی، از علل انشعاب حزب توده، چنين گفت:
« من بالاخره پيشنهاد نوشين را پذيرفتم و با دوستان او در منزل صادق هدايت تماس گرفتم. صادق هدايت هيچ وقت عضو حزب توده نبوده، اما با نوشين و غيره دوست صميمی بود و از حزب توده انتظاراتی داشت و سمپاتيزان بود و اتاق خود را در اختيار اين گروه ياغی نسبت به رهبری حزب قرار داده بود ». ۲۷
دکتر احمد فرديد نيز گفته است:
« هدايت هيچ گاه به مارکسيست نپيوست و گرايش او به روس از دل بستگی او به مارکسيسم و کمونيسم نبود؛ از تاثير ژرفی بود که ادبيات و روح عرفانی روس ( مانند داستايوفسکی ) در او بخشيده بود. وانگهی نوع نزديکی او با برخی از جريانات زمان، باز نماينده ی سرکشی و شورش خوی آزادمنش او بود که سال ها در زير فشار زورگويی و زورتوزی مثل خوره روح او را خورده و فرسوده بود ». ۲۸
بالاخره مجتبی مينوی، دوست نزديک او، در اين باره چنين آورده است:
« گروهی اصرار دارند که او را به فلان حزب بچسبانند و عده ای مدعی اند که با فلان مرام و مسلک توافق داشت. آنچه از اين ميان درست است، اينکه آن دوست ما ( هدايت ) از بيست سال پيش از اين که او را می شناختيم، با هرگونه رذالت و دورويی و بی حيايی و قلدری و جباری مخالف بود و کسانی را دوست او می دانيم که مانند او از اين صفت ها مبرا و به انسانيت و معرفت و نجابت و آزاده خويی پايبند باشند! » ۲۹
در سال ۱۹۴۹ ميلادی ( ۱۳۲۸ خورشيدی )، که نخستين کنگره ی جهانی طرفداران صلح در پاريس منعقد شد، فردريک ژوليو کوری از هدايت دعوت کرد که در آن کنگره شرکت نمايد. او اين دعوت را نپذيرفت، ولی پاسخی که داد دستور کنگره را تاييد و کوشش ملت ها را در راه صلح تمجيد کرد.
« ... امپرياليست ها کشور ما را به زندان بزرگی مبدل ساخته اند. سخن گفتن و درست انديشيدن گناه شمرده می شود. من نظر شما را در دفاع از صلح می ستايم ... » ۳۰
آخرين اثر ادبی هدايت ( اگر از قطعه ی کوچک فردا ( ۱۳۲۵ )، و مقدمه ی معروف او به نام « پيام کافکا » بر گروه محکومين کافکا، ترجمه ی حسن قائميان ( ۱۳۲۷ ) بگذريم، داستان حاجی آقاست، که به ضميمه ی دوره ی دوم مجله ی سخن در سال ۱۳۲۴ انتشار يافت؛ و پس از آن تاريخ، داستانی نيز به نام قضيه ی توپ مرواری نوشت که متن کامل آن به چاپ نرسيده بود و تنها خلاصه ای از آن را حسن قائميان، ضمن حواشی خود بر ترجمه ی فارسی کتاب ونسان مونتی درباره ی صادق هدايت، نقل کرده بود.
در سال ۱۳۲۹، کاسه لبريز شده و فصل آخرين قمار زندگی نويسنده فرا رسيده بود. هدايت از دانشگاه تهران چند ماه مرخصی گرفت و ظاهرا به نام معالجه روز دوازدهم آذرماه ۱۳۲۹، با وجه ناچيزی که از فروش کتاب هايش به دست آورده بود، به پاريس رفت. ۳۱ او نمی خواست به ايران بازگردد و اميدوار بود که در آن جا آسايش روحی و شرايط و محيط مناسبی برای کارهای هنری خود به دست آورد. اما در آن جا هم روی مساعد نديد و با دشواری های گوناگون روبرو شد؛ و در ۱۹ اسفند ماه ۱۳۲۹ به برادرش محمود هدايت نوشت: « عجالتا با اشکالات زياد دو ماه تمديد جواز اقامت در فرانسه را گرفتم، لکن خيال دارم سويس يا جای ديگری بروم. اشکالات زياد يرای ايرانيان است ». ۳۲
اما به سويس و جای ديگر نرفت و بامداد روز دوشنبه ۱۹ فروردين ماه ۱۳۳۰ در پاريس، در آشپزخانه ی آپارتمان اجاره ای خود در بلوار سن ميشل، کوچه ی شامپيونه، با گشودن شير گاز به زندگی خود پايان داد؛ و روز بعد، دانشجويان ايرانی، که در آموزشگاه های پاريس تحصيل می کردند، جسدش را در کنار خاکستر آثار چاپ نشده اش يافتند و جنازه ی او را تا گورستان پرلاشز تشييع کردند؛ و بدين قرار، دفتر زندگانی چهل و هشت ساله ی يکی از تابناکترين قريحه های هنری ايران معاصر بسته شد.
هدايت مرگش نبز همچون زندگيش زيبا بود. رحمت مقدم، که او را در بستر مرگ ديده، گفته است:
« يک ژاکت به تن داشت خيلی تميز با پيراهن سيد، و شلوار هم به پا داشت. صورتش را اصلاح کرده بود، انگار می خواسته به مهمانی برود يا در مجلس رسمی شرکت کند. لباس تميز، صورت تراشيده و موها شانه خورده و مرتب. »

زهی حالت خوب مرد سخن                        که مرگش به از زندگانی بود ۳۳




پانوشت ها:
۱ - متوفی به سال ۱۳۳۴ ق.، پسر نيرالملک بزرگ، که مدت سی سال رييس دارالفنون و وزير علوم بود؛ و او پسر رضا قلی خان، نخستين مدير مدرسه ی دارالفنون و مولف مجمع الفصحاست.
۲ - محمود هدايت، مجله ی سپيد و سياه، سال پانزدهم، شماره ی ۱۴.
۳ - ونسان مونتی، صادق هدايت، نوشته ها و انديشه های او، ص ۲۹.
۴ - عقايد و افکار، ص ۱۷۷، حاشيه ی ۲.
۵ - اين حکايت نخست در مجله ی ايرانشهر برلين، شماره ی ۱۱ از دوره ی چهارم، به تاريخ يکم بهمن ماه ۱۳۰۵ و بعد در مجموعه ی پروين دختر ساسان، تهران، ۱۳۳۳ چاپ شد.
۶ - هدايت از بيست سال پيش از مرگش لب به گوشت نيالود و نخستين کس و يا يکی از نخستين کسانی بود که گياهخواری را در ايران متداول کرد.
۷ - يک گروه هفت نفری يا کمتر يا بيشتر از نويسندگان بنام آن زمان را، که اغلب مقالات ادبی در مطبوعات به نام آنان بود ( همچون نفيسی و فلسفی ياسمی و سعيدی )، حاج محمد رمضانی، از ناشران پرکار آن روز، « ادبای سبعه » ناميده بود؛ و کلمه ی « ربعه » بر وزن سبعه يک کلمه ی غلط عمدی بود که هدايت و ياران او در برابر آنان بر خود نهاده بودند؛ و تفاوت اين دو کلمه از نوع تفاوت « رند » و « زاهد » در شعر حافظ بود. ( مسعود فرزاد در چندين مصاحبه با ارباب جرايد ).
۸ - ی. ريپکا، « يادبودهای من از صادق هدايت »، سخن، دوره ی پانزدهم، شماره ی ۵، ارديبهشت ۱۳۴۴. پرفسور ريپکا، که خاطرات شيرينی از آن ديدارها دارد، اضافه کرده: « من هنوز يک شب زنده داری در سالن داغ و دودآلود کافه ژاله را با آسايش در تمام سالن های خنک تهران برابر نمی کنم ».
۹ - عقايد و افکار درباره ی صادق هدايت، ص ۱۰۶ - ۱۰۷.
۱۰ - عقايد و افکار درباره ی صادق هدايت، ص ۱۰۶ - ۱۰۷.
۱۱ - در سال های ۱۴/۱۳۱۳ غير از کسانی که در متن نام برده شد، دوستان ديگر هدايت عبارت بودند از دکتر حسن شهيد نورايی، رضا جرجانی، دکتر شين پرتو ( شيراز پور )، احمد قاضی ( دکتر ارانی )، ا. جمشيد ( ايرج اسکندری )، م. قباد ( فتح الدين فتاحی ) مدير روزنامه ی دماوند، دکتر محمد مقدم، دکتر پرويز ناتل خانلری و جلال صالحی. پرفسور يان ريپکا هم که برای شرکت در جشن هزاره ی فردوسی به ايران آمده بود، چند ماه با ياران « ربعه » معاشر بوده است.
۱۲ - نام نويسندگان در کتاب ذکر نشده بود ولی خوانندگان به فراست دريافتند که اين طنزهای تلخ و گزنده درباره ی نويسندگان، ناشران و کتابفروشان آن زمان به قلم هدايت و مسعود فرزاد است. ( نخستين کنگره ی نويسندگان ايران، تهران، ۱۳۲۶، ص ۱۷۱؛ و نيز احسان طبری، « صادق هدايت »، مجله ی مردم، شماره ی ۱۰، تهران، ۱۳۲۶. )
۱۳ - Topaz اثر مارسل پاينول ( Marcel Pagnol )، نويسنده ی فرانسوی ( ۱۸۹۵ - ۱۹۷۴ ).
۱۴ - تاريخ مازيار در دو بخش است: بخش اول تاريخ زندگانی و اعمال اوست به قلم مينوی، و بخش دوم يک درام تاريخی در سه پرده از هدايت.
۱۵ - عقايد و افکار درباره ی هدايت، ص ۱۰۷.
۱۶ - T. D. Anklesaria
۱۷ - وغ وغ ساهاب، قضيه ی ميزان تروپ.
۱۸ - سخن، دوره ی اول، شماره های ۳، ۴ و ۵.
۱۹ - مهر، سال هفتم، شماره های ۱، ۲ و ۳.
۲۰ - پيام نو، شماره های ۹ و ۱۰، مرداد و شهريور ۱۳۲۴.
۲۱ - پيام نو، دوره ی دوم، شماره های ۷ و ۸، خرداد - تير ۱۳۲۵ ( اين داستان به صورت جزوه ی مستقل هم منتشر شد ).
۲۲ - مجله ی سخن، شماره های ۱ - ۸، خرداد - اسفند ۱۳۲۴.
۲۳ - سخن، شماره های ۳، ۴، ۵ و ۶، اسفند ۱۳۲۳ - خرداد ۱۳۲۴.
۲۴ - سخن، سال دوم، شماره ی ۱۱ - ۱۲ ، دی و بهمن ۱۳۲۴.
۲۵ - همراهان او در اين سفر دکتر سياسی و دکتر کشاورز بودند.
۲۶ - ملک اشعرای بهار رياست کنگره را بر عهده داشت و کسانی مانند کريم کشاورز، سيد نقی ميلانی، بانو هنگامه ی محصص، علی اکبر دهخدا، فروزانفر، علی اصغر حکمت، دکتر شايگان، هدايت و نيما در آن عضويت داشتند.
۲۷ - روزنامه ی اطلاعات، شماره ی ۱۲ اسفند ۱۳۴۴.
۲۸ - احمد فرديد، « انديشه های هدايت »، کتاب صادق هدايت، ص ۳۸۵.
۲۹ - مجتبی مينوی، سخنرانی در جلسه ی يادبود هدايت، ۲۵ فروردين ماه ۱۳۳۱.
۳۰ - روزنامه ی شاهد، تهران، ۲۷ فروردين۱۳۳۰؛ عقايد و افکار درباره ی صادق هدايت، ص ۱۶.
۳۱ - بيماری او را با تدبير دکتر تقی رضوی پسيکوز مغزی و يا چيزی شبيه به آن قرار دادند و يکی از آن شوخی های دردناک او خلق شد که « تصديق ديوانگی هم کف دستمان گذاشتند! »
۳۲ - استاد سعيد نفيسی، « او ديگر چرا رفت؟ »، مجله ی کاويان، سال دوم، شماره ی ۴۲، ۵ ارديبهشت ۱۳۳۰. و نيز عقايد و افکار، ص ۵۰.
۳۳ - قبر هدايت در گورستان پرلاشز، در قطعه ی ۸۵ در ميان ديوارکی از شمشاد سبز قرار دارد و بر روی سنگ تيره ی قبر او تصويری از بوف کور و اين عبارت کوتاه با خط زيبای فارسی نقش شده است:
SADEGH HEDAYAT 1903 - 1951

+ نوشته شده در  2007/8/5ساعت 14:58  توسط حسين زارعي  | 

ارنست هیمنگوی

ارنست همینگوی

ارنست همینگوی، ۱۹۵۰.
ارنست همینگوی، ۱۹۵۰.


ارنِست میلر هِمینگویْ (۲۱ ژوئیه، ۱۸۹۸ - ۲ ژوئیه ۱۹۶۱) از نویسندگان برجسته امریکایی بود.

از مهم‌ترین رمان‌های او کتاب پیرمرد و دریا است. همینگوی در ۱۸۹۸ در الینویز آمریکا زاده شد. وی در ۱۹۱۷ درس خود را در دبیرستان اوک پارک به پایان رساند و در کانزاس‌سیتی به خبرنگاری در گاهنامه استار پرداخت. ماجراجویی‌هایش او را به جبهه جنگ در ایتالیا کشاند و در آنجا زخمی شد.



فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] زندگی

ارنست همینگوی در ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۸ در اوک پارک (Oak Park) ایالت ایلینویز چشم به جهان گشود. پدim ernest hemingwayرش کلارنس یک پزشک و مادرش گریس معلم پیانو و آواز بود.ارنست تابستان‌ها را به همراه خانواده اش در شمال میشیگان به سر می‌برد و در همان جا بود که او متوجه علاقه شدید خود به ماهیگیری شد.


او پس از اتمام دوره دبیرستان، در سال ۱۹۱۷ برای مدتی در کانزاس‌سیتی به عنوان گزارشگر گاهنامه استار مشغول به کار شد. در جنگ جهانی اول او داوطلب خدمت در ارتش شد اما ضعف بینایی او را از این کار بازداشت در عوض به عنوان رانندهٔ آمبولانس صلیب سرخ در نزدیکی جبهه ایتالیا به خدمت گرفته شد. در ۸ ژوئیه ۱۹۱۸ مجروح و برای ماه‌ها در بیمارستان بستری شد.

در بازگشتش به ایالت متحده مردم شهر و محله‌اش در اوک پارک از او مثل یک قهرمان استقبال کردند. ارنست کار خبرنگاری را از سر گرفت و در سال ۱۹۲۱ با هدلی ریچاردسن اهل سن لوییز آشنا و عاشق او شد.

آنها با هم ازدواج کردند و بنا بر توصیه شروود اندرسن برای شروع زندگی، پاریس را انتخاب کردند.در آنجا ارنست برای تورنتو استار (Toronto Star) مشغول به کار شد. آن‌ها همچنان برای گذران زندگی از سهم ارث پدری هدلی استفاده می‌کردند و ارنست به کار داستان‌نویسی نیز می‌پرداخت.طی همین دوران یعنی بین سال‌های ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۶ بود که او در مقام یک نویسنده به شهرت رسید.

سبک ویژه او در نوشتن او را نویسنده‌ای بی‌همتا و بسیار تأثیرگذار کرده بود. در سال ۱۹۲۵ نخستین رشته داستان‌های کوتاهش، در زمانهٔ ما، منتشر شد که به خوبی گویای سبک خاص او بود. خاطراتش از آن دوران که پس از مرگ او در سال ۱۹۶۴ با عنوان عید متغیر انتشار یافت، برداشتی شخصی و بی‌نظیر از نویسندگان، هنرمندان، فرهنگ و شیوه زندگی در پاریس دههٔ ۱۹۲۰ می‌باشد.


ارنست و هدلی در اکتبر ۱۹۲۳ صاحب یک فرزند پسر شدند و نام او را جان گذاشتند (با نام مستعار بامبی). این خانواده جوان به مکان‌های زیادی از اروپا بویژه اروپای مرکزی سفر می‌کردند و در زمستان‌ها به اسکی می‌پرداختند.در تابستان‌ها آنها برای شرکت در جشنواره سن فرمین در پامپلونا به اسپانیا سفر می‌کردند که اولین سفرشان در تابستان ۱۹۲۳ بود.در سال ۱۹۲۶ اولین رمان او بر پایه تجربه‌های بدست آمده‌اش از اسپانیا با نام خورشید هم طلوع می‌کند به چاپ رسید.

در سال ۱۹۲۶ ارنست همینگوی با پائولین فیفر ثروتمند دیدار کرد و این آشنایی ازدواج اول او را به جدایی کشاند. ارنست و پائولین در سال ۱۹۲۷ با یکدیگر ازدواج کردند و صاحب دو پسر شدند. پاتریک درسال ۱۹۲۸ و گرگوری درسال ۱۹۳۱ به دنیا آمد. او در همان دوران زندگی‌اش با پائولین خانه‌ای در کی وست فلوریدا خرید.

در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ همینگوی عاشق زنی روزنامه‌نگار و نویسنده به نام مارتا گلهورن شد و در سال ۱۹۴۰ با او ازدواج کرد. ارنست، فینچا ویجیا (Finca Vigia) را در کوبا خرید. در سال ۱۹۴۴ با مری ولش ملاقات کرد و این بار دلباخته او شد، از مارتا در سال ۱۹۴۵ جدا شد و در ۱۹۴۶۱ با مری ازدواج کرد.

ارنست همینگوی نه تنها یک نویسنده محبوب بلکه یک چهره جهانی متعلق به سدهٔ بیستم می‌باشد.

[ویرایش] آثار ارنست همینگوی

  • آثاری که پس از مرگ همینگوی منتشر شده‌است:
  • عید متغیر (عیدی که در مسیحیت زمان مشخصی ندارد)۱۹۶۴ / A Moveable Feast
  • با نام ارنست همینگوی (یادداشت‌های همینگوی از سال‌های اولیه اقامت در پاریس)۱۹۶۷ / Byline: Ernest Hemingway
  • داستان‌های کانزاس سیتی استار ۱۹۷۰ /Stories Cub Reporter: Kansas City Star
  • جزایر در طوفان ۱۹۷۰ / Islands in the Stream
  • (رمان نا تمام) باغ عدن ۱۹۷۰ / The Garden of Eden
  • حقیقت در اولین تابش ۱۹۹۹ / True at the First Light

 

+ نوشته شده در  2007/7/24ساعت 14:17  توسط حسين زارعي  | 

تولد نیکل کیدمن

خانم کیدمن تولدت مبارک !

+ نوشته شده در  2007/7/22ساعت 18:59  توسط حسين زارعي  | 

بیوگرافی Chester Charles Bennington

 
اما این چستر بود که توانست تاثیری این چنین روی اعضای گروه بگذارد . نام کامل این پسر ٬ "چستر چارلس بنینگتن " می باشد ٬ معروف به " Chazy Chaz " که در بیستم مارچ سال ۱۹۷۶ به دنیا آمد. محل تولد وی فونیکس آریزونا می باشد . هر چند در حال حاضر در لس آنجلس به سر می برد. دیگر عضو خانواده آنها برادرش بود که سیزده سال از وی بزرگتر بود . برادری که وقتی چستر تنها دو سال داشت ٬ پیش گویی کرده بود ٬ روزی چستر خواننده بزرگ و در عین حال خونگرمی خواهد شد که همه به وجودش افتخار خواهند کرد . پس شروع به آموختن کلمات به او نمود و حرف زدن را به وی یاد داد. حتی از حرف زدن بامزه چستر کپی برداشتChazy Chaz و آنها را روی یک نوار ضبط کرد ٬ نواری که هنوز وجود دارد . هر چند چستر ادعا می کند که آن را گم کرده است. خودش در این رابطه می گوید :«من این مسئله را یکبار٬ روزی به کودکی گفتم چون فکر نمی کردم این بچه چیزی حالی اش نمی شود و اصلا نمی فهمد ٬ اما اشتباه کردم چون حالا کل دنیا از این موضوع مطلع هستند و هرکس  مرا می بیند درباره این نوار از من سوال می کند ! باید به این نصیحت عمل می کردم که اعتماد٬ همسایه دیوار به دیوار بی اعتمادی است ! »

موسیقی سرگرمی بزرگ و مطرح این پسر است که آموختن آن را از سن ۱۳ سالگی آغاز کرده : «اوایل تا سرحد مرگ تمرین می کردم ٬ می دانید٬ عاشق آواز خواندن بودم آن هم با صدای خش دار و خشن تا جایی که احساس می کردم که حنجره ام ناراحت شده است . یادم هست اوایل از خواندن آسیب می دیدم اما حالا می دانم چطور بدون آسیب رسانی به خودم آواز بخوانم. » اولین سازی که فرا گرفت پیانو بود اما پس از مدتی به خواندن علاقمند شد ٬ شاید عده کمی این مطلب را بدانند که چستر خواندن را در اطراف خانه شان آغاز کرد . خودش می گوید :« به خاطر می آورم آن موقع ها یک رویا را در سرم می پروراندم ٬ و این بود که می خواستم عضو پنجم گروه "Depeche Mode " بشوم. »

"ماه مردمی" "People Moon " (لقبی که دوست دارانش به او بخشیده اند ) در ۱۴ سالگی تحت تاثیر موسیقی "Stone Temple Pilots " قرار می گیرد و همان زمان بود که تصمیم می گیرد که موسیقی و خواندن را دنبال کند . البته اعتراف می کند :« خب ده ساله بودم که مجذوب هیپ هاپ و خواننده هایی چون " Loverboy " ٬ " Foreigner " و "Rush " بودم . اما این علاقه فقط در حد شنیدن چند آلبوم و ترک بود ٬ اما وقتی به چهارده سالگی رسیدم به فانک راک علاقمند شدم ٬ یادم می آید "Misfits " اولین آلبوم موسیقی بود که در عمرم شنیدم و شیفته این هنر شدم ! »

چستر به دبیرستان " گرین وی " "Greenway " رفته اما در سال ۱۹۹۴ از مدرسه واشینگتن فارغ التحصیل شد . اما در نوجوانی عشق دیگری هم داشت ٫ اسکیت روی برف ..! اما یادگاری که از این عشق روی سرش با ۴۷ بخیه باقی می گذارد ٬ باعث می شود تا آن را با چیز دیگری عوض کند . هر چند متاسفانه این جایگزین هم چیز مناسبی نبود ٬ بله چستر به الکل روی آورد ٬ عادتی که همین حالا هم با آن دست به گریبان است . « عده ای از دوستان من خودکشی کردند ٬ چند تایی را هم در بازی اسکیت از دست دادم ! این خیلی سخت است ٬ خاطره ای را که هرگز فراموش نمی کنم مربوط می شود به دوران نوجوانی ام ٬ وقتی یکی از دوستان نزدیکم را در یک حادثه اسکیت سواری از دست دادم. شاید بهتر باشد آن را یک حادثه تراژیک عنوان کنم ٬ در این تصادف سر او دچار مشکل شدو در جا مرد ...! خب وقتی که بچه هستی مثل این حادثه می تواند میلیون ها بار برای شما اتفاق بیفتد یعنی از جایی بیفتید ٬ سرتان بشکند ٬ خون راه بیفتد و همین ..! اما سر دوست من در ناحیه ناجوری شکست و او از دنیا رفت.»

لینکین پارک نقطه اوج فعالیت های او در زمینه ی موسیقی به شمار می رود . حرکتی که به تعبیر خودش بزرگترین ریسک زندگی وی بود . پیش از آنکه بتواند در " Grey Daze " خودی نشان بدهد ٬ مدتی را با گروه هایی چون "Phunk Junkeez " ٬ " Gift " و " Pocherfau " همکاری داشت ٬ اما هیچکدام از آن ها نتوانستند او را به جایی برسانند . پس برای کسب در آمد و ادامه زندگی مجبور شد به عنوان یک Barman  در کافه مشغول به کار شود ٬ چون با سابقه بدی که داشت محال بود بتواند در جای معتبرتری کار گیر بیاورد : «نوجوانی من در اعتیاد به کوکائین گذشت . وقتی هم که آنرا ترک کردم به الکل پناه بردم ٬ به هر حال من یک آدم سیاه بخت لعنت شده بودم ٬ مخصوصا با عینکی که به چشمانم می زدم . خیلی مسخره است ٬ من بدون این عینک حتی نمی توانم چند متر جلوتر از خودم را ببینم !

امروز اگر شما چستر را ببینید ٬ خالکوبی فراوانی را روی بدنش مشاهده خواهید کرد که شما را به حیرت خواهند انداخت ٬ اما با کمی تعمق می توانید بفهمید در پس هر کدام از آن ها داستانی ناگفته قرار گرفته که می تواند معنای بسیاری را در خود داشته باشد . « ۱۸ سالم بود که اولین خالکوبی را روی بدنم انجام دادم یک حوت (یکی از صور فلکی) را روی بالاترین قسمت شانه سمت چپم خالکوبی کردم که آن را دوستی از کلوب خالکوبی Tempe در آریزونا انجام داد. به عقیده من این کار باید اصیل و همیشگی باشد. درست مثل ازدواج ٬ یک جور قرارداد دائمی که نه کمرنگ بشود و نه از بین برود .من حتی معتقدم خالکوبی می تواند معنای دو گانه ای چون برون ریزی و درون فکنی غم و اندوه و رنج را در خود به صورت یکجا داشته باشد. » اما در واقع او پیش از موفقیت لینکین پارک اصلا نمی خواست با بدن پر از طرح و رنگ خود که محصول ۱۲ خالکوبی مختلف می شود در مجامع عمومی حاضر شود ٬ چون به نظرش مردم نمی توانستند نظریات او را در این باره درک کنند و حتما درباره اش عقاید بدی ارائه می دادند و خب مهمترین دلیل این بود که نمی خواست بیکار شود . چون مردم به آدم هایی با این شمایل کار نمی دادند و چستر هرگز نمی خواست سامانتا را در عذاب و سختی بگذارد . چستر وقتی ۲۰ سال داشت با سامانتا ازدواج کردو آس و پاس عالی ترین لقبی بود که می شد به او داد. شاید ازدواج آنها در روز هالووین این سایه ترس آور و مهیب را روی زندگی شان انداخته بود .

« من باید به هر طریقی می شد پول درمی آوردم ٬ چون تنها بدین وسیله بود که می توانستم کاری کنم سامانتا از زندگی لذت ببرد. وقتی پول باشد شما همه کاری می توانید انجام دهید ٬ اما وقتی دست تان خالی باشد هیچکس حتی نگاهتان هم نمی کند. » ناگهان فکری به سرش می زند به شبکه رادیویی CAPP  می رود و می گوید می خواهد کاری برای آنها انجام دهد. نتیجه این حرکت ساخت چند آگهی رادیویی می شود که درباره کمک به مشکلات سکسی پسرها بود . مشکلاتی که خودش هم در نوجوانی از آن رنج می برد.

پس از ازدواج هم همراه همسرش به طراحی لباس روی می آورد و چندین طرح برای کمپانی لباس Replicant آماده می کنند که خوش آیند گروه موسیقی معروف " Korn " در می آید و کار و بارشان حسابی سکه می شود . اما حرکت اصلی چستر در زمینه ی موسیقی در سال ۱۹۹۳ جدی  شد . یعنی زمانی که گروه Grey Daze پا می گیرد٬ یک گروه کاملا عامه پسند که البته هیچگاه با کمپانی های بزرگ وارد معامله نمی شود و چون راه به جایی نمب برد ( جز چند موفقیت کوتاه مدت ) . چستر سرانجام خسته می شود و گروه را ترک می کند اما این ترک کردن دلایل دیگری هم داشت : «آنجا اکثرا شعر ها را من می نوشتم حتی بعضی آهنگ ها را هم خودم می نوشتم ٬اما نتیجه به اسم همه اعضاگروه ثبت می شد ٬ از طرفی پسری در گروه بود به اسم " شان "" Sean " که هر چند مدت کوتاهی را در کنارش بودم اما به اندازه یک عمر مرا عذاب داد.»

چستر شاید فقیرترین عضو گروه بود که موفقیت لینکین پارک می توانست بهشت موعود را برایش به ارمغان بیاورد. پس ٬ از همه بیشتر برای گروه زحمت کشید ٬ او حتی آنقدر فقیر بود که نتوتنست برای خود و سامانتا حلقه ازدواج بخرد. « ازدواج٬ لحظه جادویی من بود. اما متاسفانه من خودم از جادوی پول بی بهره بودم یعنی حالا که فکر می کنم ٫ آن روز به یادماندنی را با نداری خودم برای سامانتا زهر کردم.» اما مشکل حلقه به راحتی حل شد . سامانتا تصویر یک حلقه منحصربه فرد را طراحی می کند و آن را به چستر می دهد ٬ چستر هم آن را به یکی از دوستانش که مغازه کوچک خالکوبی داشت ٬ می دهد این دوست می پذیرد تا طرح سامانتا را به صورت مجانی برای چستر و سامانتا روی انگشتهای حلقه دست چپشان خالکوبی کند و شاید این به یادماندنی ترین حلقه ای باشد که در دنیای ازدواج رد و بدل شده است . « خب درست است من اصلا آدم پولداری نبودم . به عقیده خودم اگر در حال حاضر یک موزیسین نبودم ٬ حتما یک آمریکایی متوسط بودم که داشتم کارهای متوسط انجام می دادم . من هرگز بدون موسیقی و لینکین پارک نمی توانستم آدم معروفی بشوم . »

چستر حالا عقایدی متفاوت با دوران نوجوانی و جوانی خود دارد ٬ او اشتباهات گذشته خود را به راحتی می پذیرد و حتی مدعی می شود : « اگر قانونی را می توانستم تغییر بدهم و آنرا حذف کنم حتما مصرف آزادانه ماری جوانا را از قانون اساسی خط می زدم ٬ این لعنتی زندگی مرا تباه کرد. » اما حالا چستر اوضاع روبراهی دارد. او حالا آنقدر پول دارد تا تمام آثار " Madonna " را در سراسر جهان خریداری کرده و به فهرست کلکسیون موسیقی خود اضافه کند .

" 13 Songs  " ٬ " Greatest  Hits " ٬ " IV " ٬ " The White Albume  " و " Purple "  این ها ۵ تا از آلبوم های موسیقی هستند که چستر به آن ها علاقمند است که به ترتیب آثار " Fugazi " ٬ " Al  Green "٬ " Led Zeppelin " ٬ " The Beatles " و " Stone Temple Pilots " هستند . « به نظرم دیپ پرپل و لدزپلین خدایان عرصه موسیقی بودند ٬ اسکات ویلاند هم همیشه مرا دیوانه می کند . » و این اصلا عجیب نیست که رابرت پلانت از گروه اسطوره ای لدزپلین الگوی موسیقی وی باشد . چستر با چنین عقایدی به استودیوی محل کار گروه وارد شد و پیشنهاد داد تا نام لینکین پارک را برای گروه در نظر بگیرند !

( که در بیوگرافی کامل لینکین پارک براتون می نویسم که این نام از کجا آمد و نام قبلی گروه چی بود و با چه نامی قبلا کار می کردند منظورم Xero  هست....! به قول یکی از دوستان .. تا بعد..)

+ نوشته شده در  2007/3/6ساعت 20:25  توسط حسين زارعي  | 

بیوگرافی گروه لینکین پارک

 

lp لینکن پارک

Origin: Los Angeles (LA) - California - USA
Year Active: 1996 To Present Day
Genre(s): Nu-Metal, Alternative Rock, Rapcore
Lable(s): Warner Brothers Records, Machine Shop Recordings
Members: Chester Bennington, Mike Shinoda, Joe Hahn, Brad Delson, Rob Bourdon, Dave Farrell

LinkinPark یه گروه برخواسته از LA-Californiaی امریکا با سبک nu-metal/rapcore هستش که با شرکت بزرگ Warner Brothers همکاری و قرارداد کاری داره. این گروه در حال حاظر میشه گفت از بهترینهای سبک Rock در دنیا محسوب میشه و این موفقیت ارزشمند رو مدیون آلبوم اول خودشون Hybrid Theory سال 2000 میدونن که تا کنون بیش از 19 میلیون نسخه ازش فروش رفته.

:: Band Members ::

Chester Bennington — lead vocals

Rob Bourdon — drums

Brad Delson — guitar

Dave "Phoenix" Farrell — bass guitar

Joseph Hahn — turntablist, samples

Mike Shinoda — vocals, sampling, emcee, keyboardist, rhythm guitarist

:: Band History ::

:: 1994~99 From Xero To Hybrid Theory ::

سال 1994 دبیرستان Washington شخصی بنام Chester Bennington به عنوان خواننده وارد گروهی بنام Grey Daze میشه, گروه دو آلبوم بنامهای No Sun Today و Wake Me منتشر میکنه. اما بعد از مدتی به خاطر مشکلاتی که Chester با گروه داشت مجبور میشه گروه رو ترک کنه.

در همین ایام Brad Delson (گیتاریست گروه) و Mike Shinoda (رپ وکال) گروه با هم تمرین موزیک میکردند و در دانشگاه هم مشغول تحصیل بودند. Delson در UCLA واقع در Westwood-California و Shinoda هم در دانشگاه Art Center College Of Design واقع در Pasadena-California. گیتاریست گروه یعنی Brad در UCLA با Dave Farrel (بیس گیتاریست) آشنا میشه. Delson و Farrell با هم در خوابگاه چون هم اتاق بودند به تمرین موسیقی میپرداختند در اون موقع Dave در گروه the Tasty Snax همراه Mark Fiore فعالیت حرفه ای میکرد که البته گروه بعد از مدتی به The Snax تغییر نام پیدا کرد. در همین اوضاع Mike Shinoda با Mr.Hahn (دی جی) گروه در دانشگاه آشنا شد.

Farrell و Hahn به Super Xero که البته اسمش کوتاهتر شد Xero پیوستند و پنج نفری بهمراه یه وکالیست بنام Mark Wakefield شروع به ضبط اولین آلبوم خود کردند یه نوار دمو (Demo Tape) و گروه نوار رو به چندین کمپانی برای انتشار فرستادند اما متاسفانه هیچکدام حاضر به بستن قرارداد با Xero نشد. چندی بعد Mark گروه رو ترک کرد.

بنابراین Mike یه آگهی مبنی بر نیاز به یه خواننده تمام وقت تنظیم و پخش کرد در همین زمان هم Brad به عنوان مسئول فنی ارتباطات در یکی از نمایندگی های Warner Brothers و برای Jeff Blue شروع به کار کرد و بعد از مدتی کوتاه Blue چستر رو به اونها (Brad and Mike) معرفی کرد, خواننده ای جوان و مستعد از شهر Phoenix که بدنبال یه گروه برای عضویت میگرده.

Shinoda و Delson یه نوار از کارهای خودشون رو بصورت Instrumental (بدون کلام) برای Chester Bennington فرستادند تا چستر صدای خودش رو روی نوار ضبط و برای اونها مجددا بفرسته. بعد از مدتی کوتاه چستر با مایک تماس تلفنی گرفت و از پشت همون تلفن کار خودش رو برای وی پخش کرد, گروه از کار چستر خیلی خوششون اومد و ازش خواستند تا سریعا از Phoenix به LA پرواز کنه و کار خودش رو تحویل و یه تست نهایی در استدیو بده و اگه مورد قبول قرار گرفت قرارداد با گروه رو امضاء کنه. چستر در استدیو حاضر شد و بعد از تستی که داد چند خواننده دیگری که برای تست اومده بودند اصلا اونجا رو با شنیدن صدای چستر ترک کردند (چون امیدی دیگه نمیدیدند! :-> :D).

دیگر بصورت جدی Bennington خواننده گروه شده بود و در همین هنگام گروه اسم خود رو از Xero به Hybrid Theory تغییر دادند, گروه دیگه کامل شده بود ولی Farrell مجبور شد بطور موقت اونها رو ترک کنه و به گروه سابق خودش یعنی the Tasty Snax/The Snax بپیونده برای انجام یه سری تور! برای همین گروه برای ضبط اولین آلبوم EP خودش بیسیست نداشت به همین منظور Delson و فردی بنام Kyle Christener بطور موقتی مسئولیت Bass Guitar گروه رو پذیرفتند. بالاخره اواسط سال 1999 آلبوم EP منتشر شد که البته تنها 1 هزار نسخه فروش داشت. بعد از تلاش زیاد سر انجام گروه موفق شد نظر Warner Brothers رو بخودش جلب کنه و با اونها قراردادی امضاء کنه اما همچنان Farrell در غیبت به سر میبرد بنابراین گروه تصمیم به آوردن یه Bass Guitaris حرفه ای بنام Scott Koziol گرفت. Scott در ویدئو کلیپ "One Step Closer" برای آلبوم "Hybrid Theory" محصول سال 2001 نوازندگی میکنه و در چند صحنه از کلیپ بطور آشکار دیده میشه.

LP سال 1999 با Warner Bros قرارداد خودشو امضاء کرد البته باید از Blue واقعا تشکر کرد چون هم Chaz رو به گروه معرفی کرد و هم اینکه باعث شد تا LP با Warner قرارداد خودش رو ببنده. خب همونطورم که تو بیوگرافی چستر گفتم گروه به خاطر قانون کپی رایت این دفعه مجبور به تغییر نام میشه چون یه گروه انگلیسی قبلا نام Hybrid رو برای خودش انتخاب کرده بود!

نظر Bennington بیشتر روی Lincoln Park بود مکانی که چستر در Santa Monica-California (یه  Christine Reed Park) زیاد بهش سر میزنه! چستر بدنبال یه نام مناسب برای گروه بود و میگفت Lincoln Park در سراسر کشور معروفه و میتونه نام خوبی برای گروه باشه. اما به این نتیجه رسیدند که این نام گروه رو به عنوان یه گروه عامی و معمولی نشون میده در ضمن دامین LincolnPark.com نیز قبلا رجیستر شده بود و گروه توانایی مالی برای خرید اون رو نداشت بنابراین تصمیم گرفتند با تغییری کوچک Lincoln رو به Linkin تغییر داده و وبسایت LinkinPark.com رو خریداری کنند.

:: 2000~02 From Hybrid Theory To Reanimation ::

در 24 اکتبر سال 2000 لینکین پارک اولین آلبوم با نام جدیدش منتشر کرد Hybrid Theory که در USA ابتدا بیرون اومد. که آهنگ High Voltage تو این آلبوم حذف شد High Voltage یکی از آهنگهای LP در EPی که داده بودند بود. بعد از بیرون آمدن اولین سینگل یعنی One Step Closer شبکه MTV تو آهنگهای Rock بیشتر از همه این Single رو میذاشت و گروه رفته رفته جهانی تر میشد.

LP اولین کنسرت رسمی خودش رو در 17 دسامبر سال 2000 قسمتی کوچک در KROQ Radio's Almost Acoustic Christmas اجرا کرد, به همین مناسبت هم Shinoda آهنگی تحت عنوان My December نوشت و آماده اجرا کرد, که این آهنگ هم بروی آلبوم قرار نگرفت. که البته این آهنگ بعد از کنسرت بروی آلبومی بوسیله KROQ DJs Kevin and Bean قرار گرفت.

در اوایل سال 2001 Phoenix دوباره به LP برگشت و گروه دومین Single خودش رو یعنی Crawling منتشر کرد و برنده جایزه Grammy در قسمت Best Hard Rock Performance شد! لینکین پارک بعد از این جایزه عازم اولین تور بین المللی خودش یعنی Ozzfest شد بهمراه گروهایی چون: Black Sabbath, Marilyn Manson, Slipknot, Papa Roach, Disturbed, Crazy Town and Zakk Wylde's Black Label Society.

اواسط سال 2001 LP سومین Single خودش In The End رو منتشر کرد و این آهنگ برای گروه بیشترین شهرت رو کسب کرد و در سال 2001 جزء پرطرفدارترین آهنگهای سال شناخته شد. ویدئو کلیپ این آهنگ توسط Nathan "Karma" Cox and Hahn کارگردانی شد و این ویدئو دارای یه سبک تک و منحصر به فرد بود که البته بعد از اون گروهای دیگه از این کلیپ تقلید کردند.

در 2 سپتامبر سال 2001 LP اولین DVD خود یعنی Frat Party at the Pankake Festival رو منتشر کرد که شامل تمام کلیپها بعلاوه مصاحبه با اعضا و تصاویری از سری کنسرتهای سال 2001. همچنین یه سری دوربین مخفی نیز در ویدئو وجود داره که در نوع خودش دیدنی و خنده داره! بعلاوه آهنگ A Place For My Head که در سال 1999 در استدیو ضبط شده!.

در ماه نوامبر یکی از دوستان نزدیک Jessica Bardas پیشنهاد تشکیل یه کلوب برای هوادان LP رو داد که بچه های گروه بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدند پیشنهاد عالیه! پس Linkin Park Underground یا همون LPU تشکیل شد که برای هوادارن هر سال یه CD و T-shirt و یکسری چیز دیگه (Pick, Stickers, Posters) رو میفرستد.

در اوایل سال 2002 لینکین پارک آماده برای شرکت در سری کنسرتهای Project Revolution شد, اولین برنامه اونها همراه گروهای Adema, Cypress Hill and DJ Z-Trip بود. در جریان رقابت در تور Shinoda و Hahn تصمیم گرفتند تا آهنگ Its Goin' Down رو بهمراه the X-ecutioners اجرا کنند.

بعد از مدتی کوتاه Shinoda تصمیم به انتشار یه آلبوم به صورت ریمکس (Remix) گرفت. در ابتدا Mike میخواست فقط دو تا آهنگ رو ریمکس کنه و بصورت یه EP بیرون بده, اما با تشویق Delson و Hahn مخصوصا, مایک تصمیم گرفت قضیه رو جدیتر کنه و یه آلبوم کامل ریمکس کنه.

پروژه جدید Reanimation نام داشت, که دارای یه سری ریمکس از آلبوم Hybrid Theory بود. که البته آهنگهای My December و High Voltage که در این آلبوم اضافه شدند توسط دو ریمکسر دیگه میکس شدند همچنین گفته میشه که مایک در تهیه این آلبوم از 50 ریکسر (Remixer) خواسته تا آهنگهای LP رو ریمکس کنند و خودش از بین اونها بهنرینها رو دستچین کرده! اما جدا از اینها دو آهنگ که انتخاب شده بودند روی آلبوم قرار نگرفتند یکی: the Crystal Method's remix of "Points of Authority" (featuring on the CD of the second installment of the LPU) و دیگری Marilyn Manson's remix of "By Myself". آهنگ My December توسط Team Sleep ریمکس شد و مورد قبول مایک قرار گرفت, Shinoda آلبوم رو بصورت CD منتشر کرد چون هنوز بنظر میرسید قصد اضافه کردن آهنگ به آلبوم رو داشت!

بقیه آرتیستهای معروفی که در تهیه این آلبوم همکاری داشتند: Chali 2na of Jurassic 5, Stephen Richards of Taproot, Kelli Ali of Sneaker Pimps, Aaron Lewis of Staind, the Humble Brothers, Jonathan Davis of Korn, Aceyalone, The X-Ecutioners, Black Thought and Jay Gordon of Orgy.

آلبوم در 30 جولای سال 2002 بهمراه اولین Single خود یعنی "Pts.of.Athrty" ("Points of Authority") remixed by Orgy's Jay Gordon منتشر شد. در ماه نوامبر دومین نسخه از LPU یعنی Underground 2.0 با طراحی جدید ساخته شد. در این EP جدید که برای اعضای LPU در نظر گرفته شده بود آهنگهای Crystal Method's remix of "Points of Authority" و "Dedicated" بعلاوه یه آهنگ 50 ثانیه ای بنام "A.06" که بصورت Instrumental وجود داشت که دارای صدای خشن گیتار هست و به گفته گروه نشون دهنده سبک خشن آلبوم Hybrid Theory هست!

:: 2003~05 From Meteora To Collision Course ::

سرگروه LP یعنی Mike Shinoda اواخر سال 2002 به استدیو برگشت برای ضبط آلبوم جدید البته نام آلبوم تا ماه دسامبر آشکار نشد اسم آلبوم Meteora بود, Meteora نام یه سری معبد در بالای کوه های یونان است, که گروه اسم Meteora رو از یه مجله راهنمای گردشگری پیدا کردند. "این یه فضای معنوی و یه مکان افسانهای است" اینو Brad Delson میگه! "تنها با یه نگاه به عکسها احساس کردیم این اسم واقعا زیباست و تحت تاثیر قرار گرفتیم, من فکر میکنم اکثر مردم این معابد رو ندیدند و تنها اسمش رو شنیدند و همین اسم روی اونها تاثیر گذاشته و انرژی خاصی به هوادارا میده! این اسم روی ما هم تاثیز مثبت گذاشت و باعث شد تا آهنگها رو با انرژی مضاعف ضبط کنیم". اولین Single این آلبوم Somewhere I Belong در فوریه سال 2003 منتشر شد و میرفت برای کسب موفقیت هایی برای LP, و اما در 25 مارچ سال 2003 آلبوم Meteora کامل منتشر شد و در هفته اول که از انتشار آلبوم میگذشت در Billboard's music chart با 810,000 نسخه فروش مقام اول رو کسب کرد! و تاحالا هم بیش از 10 میلیون نسخه از این آلبوم فروش رفته که نصفش فقط در آمریکا USA بفروش رسیده!

در همین جریانات گروه خودش رو برای سری دوم تو