تبليغاتX
روزنه
 
روزنه
 
 
مطالب این وبلاگ فقط برای کسانی است که میدانند نمیدانند
 
به سراغ من آرام آیید

نرم وآهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من سهراپ سپهری

 |+| نوشته شده در  2009/2/10ساعت 10:23  توسط امید جعفرزاده  | 
تاکی می خواهند با هلفایرها و هویتزرهایشان زنان و کودکان را قتل عام کنند؟

هدف قرار دادن خبرنگاران با XM8 !: چگونه نیتی است که حقایق را می کشند؟

آری آن روز که دیگر

 MIG-1.44
Mig-31 FoxHound
MIG-29 FULCRUM
Mig-25 FaxBat
Mig-21 Fishbed
MIG-23 Flogger,MIG-27 Flogger
MIG-15,MIG-17,MIG-19
B-58
B-52
B-2 Spirit
B-1b Lancer
SR-71
Shafagh iranian fighter
F-117a Night Hawk
F-111 Aardvark
F-104 star fighter
F-100 , F-101, F-102
F-89 , F-94
F-80,F-84,F-86
F-35
F-26
F-23 Black Widow
F-22 Raptor
F-20 Tiger Shark
F-18 hornet
F-16 Falkon
F-15 Eagle

قدرتی نداشته باشند دور نیست.

 |+| نوشته شده در  2009/1/14ساعت 3:8  توسط امید جعفرزاده  | 
صدای خُرخُر حقیقت را می شنوید؟ازکی به گوش شما رسید من که خیلی وقته صداشو می شنوم پس کی می خواد بیدار بشه؟شاید هیچوقت وشاید همین العان!حقیقت بیدار بشه چی میشه؟

خب ولش کن تو چند وقته خوابی خجالت نکش بگو همیشه فکر می کنی خودت حقیقتی و چون خاموش شدی دنیا هم خیلی وقته خاموش شده حالا صدای ......... داره ندای بیدار شدنش رو خبر میده.

این کودکان تنها فدای قدرطلبان دیکتاتوری هستند که غرور قربانی کردن خودشان را برای این مردم ندارند وپشت این کودکان پنهان گشته اند.

مشق عاشورای امام حسین این بود که خود را قربانی حقیقت نمود زیرا وجود داشت و از قربانی شدن کودکان و طفلان بیزار بود. وحتی یارانش را وعده بهشت داد حتی اگر رهایش می کردند.

 نمی دانم سیاست به ظاهر دینی امروز چه چیز رادنبال می کند؟ 

 |+| نوشته شده در  2009/1/14ساعت 2:43  توسط امید جعفرزاده  | 
   آدمهایی که هر صبح از خانه خارج می شوند عده ای از آنان را سرویس می کنند و عده ای دیگر ما را سرویس می کنند و اندکی دورتر فراسوی زندگی در جایی که بالاتر از صوت مرگ نیست جمیعا سرویس می شویم. حال شاید در طول این فرآیند سرویس دهی مدرن و فلات غاره ای عده ای سرویس نشوند تکلیف آنان چیست؟آنان را با منجی یان سرویس می کنند می گویند زمانی که دیگر سرویس وجود ندشته باشد این اتفاق می افتد همه کهنه و بی مصرف و خراب اند که باید حتما از کارخانه بهترین های سرویس دهی فرستاده شوند تا آن زمان که دهان همه دروغگویان تهمت زنان غیبت پروران و........... را سرویس کنند جمیعا فرار را بر قرار کنید که معلوم نیست شاید دهان ما و شما را هم سرویس کنند.

 

 |+| نوشته شده در  2009/1/12ساعت 1:44  توسط امید جعفرزاده  | 

صبح که می دیدم مرد به جنگل می رود خیالات عجیب و غریبی را از ذهن می گذراندم که این مرد با این همه توانایی و دانش تنها و بی آب و غذا روزها و ساعتها به جنگل می رود و بعد از بازگشت تنها این را می گوید پس کی مرا از این حال خارج می کنی رحمی کن مگر تو هر آنچه بود را از من ندیدی؟ پس باز هم سرگردانم چرا؟چرا؟چرا؟............... می دانی چرا دور زمانی است که نامت را بر لب نیاوردم بدان که تنها مانده ام مقیاس حیات مرا آنقدر سخت کردی که همان خرده ایمان را از دست دادم در روزی می گویند همه را یک جا جمع می کنی می خواهی به من چه بگویی......؟ها؟ وای بس است دیگر می خواهی از این که هستم دیوانه ترم کنی آخر کاری کردی که به آدم بودنم هم شک کردم و نمیدانم فرشته ای در کالبد آدمم و یا شیطانی در کالبد فرشته ای آدم نما و یا بدتر از ان خود شیطانم و یا عجیب تر از عجیب مقیاسی پیچیده تر که سالهاست از مدار خویش جدا شده مداری که به دور آن بچرخیم کعبه توست پس چرا هرچه بیشتر می چرخند از تو دور تر می شویم و به میدانی پرتاب می کنی ما را که رسوایی و ندامت حاصل آن است و آخر هیچ.تنها فریاد درختان را در سوسوی برگهای باد خورده جنگل باور دارم که ذکر گویان تویی چون مرا و منی چون تو را فریاد می زنند.باز هم ترسیدم

 |+| نوشته شده در  2009/1/12ساعت 0:50  توسط امید جعفرزاده  | 

در نیمه راهی مردی جامانده از حقیقت خیال خویش را از یاد برده بود نمی دانست دروغ را باور کند یا کینه کودکی اش را همین طور درخود می پیچید و زیبایی را لگدمال می کرد در لحظه ای که از فراسوی زمان می گذشت لالایی اش را شنید و گفت سلام بر تو ای نام برده من به نام تو و به نام حقیقتهای زمانه تو این فاصله را گذراندی تا به ارمغان من رسیدی استقامت پیشه کن می دانم خسته ای اما تو را نمی توانم .......... و مرد از این منطق سخت برآشفت و با یک شلیک لا به لای صفحات تاریخ خویش را گم کرد.

 |+| نوشته شده در  2009/1/12ساعت 0:46  توسط امید جعفرزاده  | 

خدایا عشق یا مرگ یا زندگی کدام یک را به من بخشیدی به هر راهی می نگرم هر کدام را تنها می یابم مگر نگفته بودی که این سه را با هم به شما بخشیدم پس کجاست آیا این سخن از تو نیست که من تا انسان بودنم را با تو به عشق معنا بخشیدم زندگی ندای مرا می شنود و مرگ بعد از گذشتهای بسیار آدمی لطافت بهشت را به او می بخشد. پس چرا بعد از این همه من به جای لطافت و زیباییها شقاوت ونادانی های بسیار را می بینم که جهنم بزرگ زندگی من گشته اند دنیا که برایم جهنم شد آخرت را هم که آنقدر سخت می توانم به بهشت تو برسانم که به گمانم اگر سالها خداپرست مطلق هم باشم باز هم به تلنگری جاهلانه از دست می دهمش.

خدایا پس من سختی دقت در لگد نکردن گیاهان و نکشتن مگسهای مزاحم با نخاراندنم را به همان غسل تعمید ساده کودکانه ام می سپارم تا شاید دو روز دنیای نیمه روزه ام را ساده تر به اتمام برسانم.

 |+| نوشته شده در  2009/1/12ساعت 0:40  توسط امید جعفرزاده  | 
کدوم تصویر به واقعیت چهره ای زیبا نزدیک تره؟

خاک بر سر عوامل تولید این فیلم یا خاک بر سر ...........؟؟؟؟؟

مصطفی زمانی بازیگر سریال حضرت یوسف اصلش که بهتر بود لامسبها!

 

www.miadgah.ir عكس هایی از مصطفی زمانی بازیگر نقش حضرت یوسف

www.miadgah.ir عكس هایی از مصطفی زمانی بازیگر نقش حضرت یوسف

www.miadgah.ir عكس هایی از مصطفی زمانی بازیگر نقش حضرت یوسف

اینجا سوالی پیش می یاد؟

آیا این همه تغییر چهره هم به سیاست مسموم در سینماوتلوزیون برمی گرده؟

نظرشماچیه؟

 |+| نوشته شده در  2008/11/26ساعت 4:25  توسط امید جعفرزاده  | 

Google_fighter_plane_narenji.jpg

صاحبان شرکت گوگل سرگی برین و لری پیج ناوگان هوایی خود را توسعه داده اند. و این بار یک جت جنگنده را به مجموعه گجت های خود اضافه کرده اند. این هواپیمای جت از نوع Dornier Alpha است که تصویر یکی از آنها را در بالا ملاحظه می کنید.

موسسین گوگل صاحب چندین هواپیمای جت دیگر و یک بویینگ 757 هستند. تمام این هواپیما ها به همراه جت جنگنده جدید در محلی در فاصله چند مایلی دفتر اصلی گوگل نگهداری میشوند.

البته این دو نفر تنها مدیران دره سیلیکون نیستند که برای خود هواپیمای نظامی خریده اند. آقای لری الیسون مدیرعامل شرکت اوراکل هم دارای چندین هواپیما از جمله جت جنگنده است. البته ایشان یک MiG 29 دارند.

خوب است که گوگل و اوراکل رقیب جدی یکدیگر نیستند. اگر زمانی بین این دو شرکت درگیری رخ بدهد فکر میکنید که چه اتفاقی ممکن است رخ بدهد؟

 
 |+| نوشته شده در  2008/10/27ساعت 8:43  توسط امید جعفرزاده  | 

استنلي ميلگرم در سال 1963 يك آگهي در روزنامه‌هاي آمريكا به چاپ رساند و از داوطلباني كه مي‌خواستند قدرت حافظه خود را آزمايش كنند، خواست آخر هفته به آزمايشگاه او بيايند. در آگهي آمده بود كه اين آزمايش بيشتر از يك ساعت وقت آن‌ها را نمي‌گيرد و به هر داوطلب پنج دلار هم دستمزد داده مي‌شود. روز مقرر نزديك صد نفر مقابل آزمايشگاه ميلگرم صف كشيدند. دكتر ميلگرم نگاهي به جمعيت انبوه انداخت. آدم‌ها از بيست ساله تا پنجاه ساله، ديپلمه و دكتر خودشان را به آن‌جا رسانده بودند. قسمت اول نقشه‌اش درست از آب درآمده بود.

 

بعد دكتر آن‌ها را يكي يكي به اتاق آزمايش برد. به آن‌ها گفت برنامه آزمايش كمي تغيير كرده و آن‌ها مي‌خواهند ميزان تأثير تنبيه بريادگيري را اندازه گيري كنند. خودش پشت ميزي نشست و از داوطلب (الف) خواست پشت دستگاه شوك الكتريكي بنشيند. آن دو از پشت ديوار شيشه‌اي، شخص سومي را مي‌ديدند كه در اتاق مجاور روي يك صندلي شكنجه نشسته بود و دست‌ها و پاهايش را بسته بودند. دكتر از شخص سوم سؤال كرد و هربار كه او اشتباه جواب مي‌داد، از داوطلب (الف) مي‌خواست دكمه شوك را فشار دهد. بعد فريادهاي مرد بيچاره اتاق را پر مي‌كرد.

 

دكتر برگ‌هاي سؤال را كنار مي‌گذاشت و دستور مي‌داد كه شوك دوباره تكرار شود. شركت كننده (الف) كه از ماجرا حسابي خوشش آمده بود، باز دكمه را فشار مي‌داد و بار ديگر فريادهاي طرف سوم را بلند مي‌كرد. دكتر مي‌دانست كه دستگاه شوك خراب است، شركت كننده (ب) هم كه به صندلي بسته شده بود، يك بازيگر حرفه‌اي بود و وظيفه داشت بعد از فشار هر دكمه، نقش يك انسان شكنجه شده را بازي كند، فرياد بكشد، گريه بكند و ملتمسانه از آن‌ها بخواهد كه او را رها كنند. اما هيچ كدام از فريادهاي او، داوطلب (الف) را از فشار دكمه بازنمي‌داشت. دكتر دستور مي‌داد و داوطلب با هيجان دكمه را فشار مي‌داد. بعضي وقت‌ها داوطلب (الف) خودش هم وارد عمل مي‌شد، سؤال مي‌پرسيد، وقتي جواب اشتباه مي‌شنيد، ولتاژ را بالا مي‌برد و دكمه را فشار مي‌داد! آزمايش ميلگرم واقعاً بي‌رحمانه بود، اما بيرحمي انسان‌ها را هم برملا مي‌كرد. 

 

او با اين آزمايش ساده نشان داد انسان‌ها بيشتر از آن كه به حال زيردستان خود دل بسوزانند، نگران اطاعت از دستورات مافوق خود هستند. آدم‌ها بيشتر از آن كه به وجدان خود فكر كنند، تحت تأثير موقعيتي قرار مي‌گيرند كه در آن قرار گرفته اند.

 

پيش از آزمايش ميلگرم، آدم‌ها هنوز در اين فكر بودند كه چگونه سربازهاي نازي حاضر شده بودند پنج هزار نفر را در كوره‌هاي آدم سوزي بيندازند و عين خيالشان هم نباشد. آيا آن‌ها تحت تأثير مواد مخدر يا هيپنوتيزم بودند؟ آزمايش ميلگرم جوابي براي اين سوال پيدا كرد. سربازها اگرچه مجبور به كاري غير انساني شده بودند، پيش از هر چيز به اطاعت و تبعيت مي‌انديشيدند. آن‌ها هنگامي كه با شليك گلوله ديگران را از پا درمي‌آوردند و ميليون‌ها نفر را در گورهاي دسته جمعي مي‌ريختند، حتي لحظه‌اي هم به وجدان خود رجوع نمي‌كردند. پشت دستگاه شكنجه نشسته بودند و بعد از شنيدن هر فرمان، با خونسردي دكمه را فشار مي‌دادند.

 

ميلگرم در مقاله‌اي با عنوان «خطرهاي سرسپاري» نوشت: «من در آزمايش خود نشان دادم كه يك انسان عادي حاضر است صرفاً به خاطر دستور يك دانشمند پيش پا افتاده، انسان ديگري را تا حد مرگ عذاب دهد. جيغ‌هاي مرد شكنجه دهنده هيچ تأثيري بر وجدان او ندارد. انسان‌ها دوست دارند وقتي دستوري به آن‌ها داده مي‌شود، تا آخر آن را عملي كنند.»

 

آزمايش ميلگرم نتيجه تلخ‌تري هم داشت. معلماني كه بي‌پروا در مدارس به تنبيه شاگردها مشغول بودند، عقده‌هاي خودشان را خالي مي‌كردند يا در فكر پيشبرد فرايند آموزشي بودند؟

 

در همان سال‌ها بود كه گروه پينك فلويد در آلبوم ديوار خود سرود: «وقتي بزرگ شديم و به مدرسه رفتيم/ معلم‌هايي بودند كه هر طور مي‌توانستند/ بچه‌ها را آزار مي‌دادند/ با طعنه/ و افشا كردن هر نقطه ضعفي كه آن‌ها با وسواس پنهان كرده بودند/ اما در شهر همه خوب مي‌دانستند/ وقتي معلم‌ها شب به خانه برميگردند/ زنان چاق و رواني‌شان/ آن‌ها را چنان ميان انگشتان‌شان فشار مي‌دهند/ كه جانشان درآيد.»

 

شش سال بعد، در اوج جنگ ويتنام، ميلگرم نامه‌اي از يك سرباز آمريكايي دريافت كرده كه در سال 1963 در آزمايش او شركت كرده بود. سرباز نوشته بود «من نمي‌دانستم چرا در آن لحظه بايد كسي را عذاب دهم. اما حالا (كه در جنگ هستم) مي‌فهمم كه تنها عده‌ي معدودي از آدم‌ها وقتي كاري خلاف وجدانشان انجام مي‌دهند، متوجه اشتباهشان مي‌شوند. در جنگ هر روز و هر ساعت تجربه اتاق شكنجه تكرار مي‌شود. ما تحت تأثير قدرت مافوق دست به كارهايي مي‌زنيم كه با اعتقاداتمان تضاد كامل دارد.»

 

ميلگرم مدت‌ها درباره آزمايشش در روزنامه‌ها حرف زد و مصاحبه كرد. او مي‌گفت قدرت مطلق، فساد مطلق مي‌آورد. انسان‌هايي كه ناگهان در جايگاه قدرت قرار گرفته‌اند، طبيعت حيواني خود را برملا مي‌كنند و از آزار دادن ديگران لذت مي‌برند. آيا قدرت ذاتاً فساد آور است؟

 

در سال 1971 دكتر زيمباردو در دانشگاه استنفورد آزمايشي انجام داد كه بار ديگر جهان را لرزاند. فيليپ زيمباردو در دوران دبيرستان، هم كلاسي سابق ميلگرم بود. گويي اين دو دوست كمر بسته بودند تا هويت انسان را لگد مال كنند و به بشريت بفهمانند انسان‌ها، انسان نيستند؛ گرگ‌هاي يكديگرند. آزمايش زيمباردو كه به آزمايش «آزمايش زندان استنفورد» مشهور است، آن قدر براي جهان تلخ و تكان دهنده بود كه مي‌توانيد صدها مقاله پيرامون آن در سايت‌هاي اينترنتي پيدا كنيد.

 

زيمباردو نيز از طريق يك آگهي در يك روزنامه افراد داوطلب را جمع كرد. به داوطلبان گفته شد آن‌ها قرار است دو هفته نقش زنداني و زندانبان را در يک فيلم مشهور بازي كنند و به ازاي هر روز 15 دلار دستمزد خواهند گرفت. پنجره‌هاي آزمايشگاه دانشگاه استنفورد را پوشاندند و آنجا را تبديل به يك زندان كردند. داوطلبان بازي در فيلم که فكر مي‌كردند قرار است پس از آزمايش درصورت انتخاب شدن ؛ كليشه زندانبان‌ها ويا زندانيان را در سينما بازي كنند صف کشيدند. داوطلبان هركدام در نقش خود (زنداني يا زندانبان) وارد آزمايشگاه زندان شدند. دوربين‌هاي مداربسته، مستقيماً رفتار آن‌ها را براي گروه آزمايش كننده پخش مي‌كرد. بعد از گذشت چند روز، خشونت آنچنان بالا گرفت كه كنترل داوطلبان از دست خارج شد و دكتر زيمباردو آزمايش را نيمه كاره پايان داد.

 

واقعاً عجيب بود. زيمباردو و گروه او از ميان 70 داوطلبي كه به دانشگاه آمده بودند، 24 نفري را انتخاب كردند كه از نظر رواني سالم‌تر به نظر مي‌رسيدند. اما همه آن‌ها در روزهاي پاياني رفتاري كاملاً ساديستي را از خود نشان دادند. زندانبان‌ها حتي رفتن به دستشويي را هم موكول به اجازه كرده بودند و به هيچ كس اجازه نمي‌دادند به دستشويي برود. بعد زنداني‌ها را به دستشويي بردند و آن‌ها را مجبور كردند با دستهاي خالي توالت‌ها را تميز كنند. بعضي ديگر را واردار كردند بدون لباس روي زمين سفت بخوابند! در پايان، كار به شكنجه هاي جسمي و جنسي هم كشيده بود.

 

زيمباردو به طور كاملاً اتفاقي (با انداختن سكه) افراد را به دو گروه زندانيان و نگهبانان تقسيم كرده بود، اما بعد از آزمايش زنداني‌ها آن قدر ترسيده بودند كه فكر مي‌كردند زندانبان‌ها را به خاطر جثه بزرگشان انتخاب كرده‌اند. حقيقت آن بود كه هيكل زنداني‌ها و نگهبانان تفاوت زيادي با هم نداشت. آنچه باعث شده بود زندانيان اين قدر احساس حقارت كنند، لباس‌هاي آن‌ها بود. نگهبانان يونيفورم‌هاي تميز و اتو خورده به تن داشتند، در صورتي كه لباس زندانيان، از جنس كرباس پوسيده بود. به آن‌ها حتي لباس زير هم نداند. نگهبان‌ها باتوم‌های چوبي داشتند و مهم‌تر از آن عينك‌هاي آفتابي كه با زنداني‌ها چشم در چشم نشوند.

 

روز قبل از آغاز آزمايش، زندانبان‌ها را در يك سالن جمع كردند. به آن‌ها هيچ دستورالعمل خاصي داده نشد، جز اين كه حق ندارند از خشونت جسماني استفاده كنند. «شما مسئول كنترل و اداره زندان هستيد، به هر شيوه كه مي‌خواهيد.» اما تنها بعد از گذشت چند روز زندانبان‌ها چنان خشن شده بودندكه زيمباردو هم از آن‌ها مي‌ترسيد. زندانبان‌ها، برعكس زنداني‌ها، مي‌توانستند در ساعت‌هاي مرخصي به خانه بروند، اما آن‌ها آنقدر از قدرت ساديستي خوششان آمده بود كه در ساعت‌هاي اضافه كاري هم آنجا مي‌ماندند، بدون آن كه توقع افزايش حقوق داشته باشند. زنداني‌ها دمپايي‌هاي پلاستيكي به پا داشتند و به جاي اسم آن‌ها را با شماره صدا مي‌زدند. يك زنجير هم به دور پاهايشان بسته شده بود تا مدام به آن‌ها يادآوري كند زنداني هستند، نه موجودات آزمايشي. براي آن كه موقعيت طبيعي‌تر جلوه كند پيش از شروع آزمايش به زندانيان گفته شد در خانه بمانند و منتظر تماس آن‌ها باشند. بعد پليس‌ها را به در خانه آن‌ها فرستاندند تا آن‌ها را به جرم حمل اسلحه دستگير كنند. پليس‌ها هنگام دستگيري حقوقشان را به آن‌ها متذكر شدند. در اداره پليس از آن‌ها انگشت نگاري شد و بعد با ماشين حمل زندانيان به «آزمايشگاه زندان» منتقل شدند.

 

رفتار زندانبان‌ها آن قدر بد بود كه روز دوم شورشي در زندان آغاز شد. نگهبانان با مهارت (و خشونت) شورش را مهار كردند. بعد زندانيان را به دو گروه تقسيم كردند. بعضي را در «سلول‌هاي خوب» اسكان دادندو بقيه را در «سلول‌هاي بد». بدين ترتيب آن‌ها اين تصور را در ذهن زندانيان به وجود آوردند كه بين آن‌ها خبرچين وجود دارد. اين شيوه آن قدر مؤثر بود كه ديگر شورش كلاني در زندان شكل نگرفت. جالب تر از همه اين كه در همان زمان اين شيوه عيناً در زندان‌هاي آمريكا هم به كار گرفته مي‌شد. آيا ريشه‌هاي خشونت طلبي انسان‌ها در اعماق وجودشان، ريشه‌ها و سرچشمه‌هاي مشتركي دارد؟

 

زيمباردو شخصاً اعتراف كرد كه آن قدر جذب آزمايش شده بود كه از روز سوم خودش هم به عنوان رئيس زندان وارد عمل شده است. روز چهارم خبر رسيد كه زنداني‌ها نقشه فرار دارند. زندانبان‌ها تصميم گرفتند زنداني‌ها را به يك زندان متروك كه پليس ديگر از آن استفاده نمي‌كرد، منتقل كنند. خوشبختانه پليس به آن‌ها اجازه استفاده از زندان را نداد (به خاطر مسائل بيمه) و اين عصبانيت نگهبانان را برانگيخت. در روزهاي بعد سختگيري به اوج خود رسيد. آن‌ها زندانيان را مجبور مي‌كردند ساعت‌ها شنا بروند يا برايشان آواز بخوانند. آن‌ها را برهنه مي‌كردند و به تحقيرشان مي‌پرداختند. بعد براي شكنجه غذاي آن‌ها را به حداقل مي‌رساندند.

 

شب‌ها وقتي گمان مي‌شد دوربين‌ها خاموش است و گروه آزمايش كننده دانشگاه را ترك كرده‌اند، رفتارهاي ساديستي زندانبان‌ها به اوج مي‌رسيد. گروه آزمايش با ديدن صحنه‌هاي خشونت به راستي شوكه شدند. بسياري از شركت كننده‌ها تا مدت‌ها از فشار رواني رنج مي‌بردند. آزمايش را در روز ششم تمام شده اعلام كردند. تقريباً همه زندانبان‌ها از پايان زودهنگام آزمايش ناراحت بودند.

 

تجربه آزمايش استفنورد در رسانه‌ها بازتاب گسترده‌اي داشت. اين آزمايش (به پيروي از آزمايش ميلگرم) به آدم‌ها فهماند خيلي هم به مهرباني هم اميد نبندند. شهروندان، بي‌آزارند چون دست و پايشان بسته است. كافي است كمي به آن‌ها مجال بدهي تا وحشيانگي درون خود را آشكار كنند.

 

دو زنداني اسنتفورد در روزهاي اول آنچنان تحت فشار عصبي قرار گرفتند كه زيمباردو بلافاصله آن‌ها را با دونفر ديگر جايگزين كرد. يكي از زنداني‌ها خودزني كرد. يكي از شدت ترس لال شده بود. (البته معلوم شد او خودش را به مريضي زده تا از آن زندان لعنتي خلاص شود. زيمباردو او را معالجه كرد و به زندان برگرداند.) زنداني شماره 416 آن قدر از رفتار زنداني‌ها آزرده بود كه دست به اعتصاب غذا زد. او را به سلول انفرادي انداختند. بعد نگهبان‌ها به زندانيان گفتند اگر مي‌خواهند زنداني شماره 416 از انفرادي آزاد شود، بايد همه پتوهاي خود را تحويل دهند. زنداني‌ها ترجيح دادند پتوهايشان را داشته باشند و زنداني شماره 416 تا صبح از سرما بلرزد. زيمباردو از اين رفتار آنقدر شوكه شده بود كه شخصاً وارد عمل شد و به زندانبان‌ها گفت زنداني انفرادي را آزاد كنند.

 

بعد زيمبادو به زنداني‌ها گفت اگر همه درآمد خود (15 دلار در روز) را به زندانبان‌ها ببخشند، همان روز آزاد مي‌شوند، بيشترشان بلافاصله قبول كردند.

 

زيمباردو نوارهاي زندان را براي پنجاه نفر از دوستانش نمايش داد. تنها يك نفر از آن‌ها (يك زن) گفت اين آزمايش «غير اخلاقي» بوده است. 49 نفر ديگر يا خنيدند يا آرزو كردند كاش آنجا بودند.

 

دو ماه بعد از پايان آزمايش، مجري برنامه تلويزيوني توانست زنداني شماره 416(كه بيشتر از ديگران مورد شكنجه و آزار قرار گرفته بود) و خشنترين زندانبان (كه خود را جان وين مي‌ناميد)، را مقابل هم قرار دهد آن‌ها گفتند رفتارشان آن طور بوده، چون فكر مي‌كردند از آن‌ها چنين انتظاري مي‌رود و قرار است كليشه زندانبان‌ها و زندانيان در سينما بازي كنند. با اين حال هر دو اعتراف كردند ماجرا در ابتدا با بازي كردن نقش شروع شده و بعد اين نقش آن قدر دروني شده كه كنترل آن از دستشان خارج شده است. پس از آن اريك فروم نقدي تند بر آزمايش زندان استنفورد نوشت. او گفت نتيجه گيري زيمباردو از اين آزمايش بسيار ساده انگارانه بوده است و نمي‌توان نتايج حاصل از اين زندان آزمايشگاهي را به جامعه واقعي تعميم داد. زيمباردو به اين انتقادها جوابي نداد، چرا كه شانس با او يار بود. چند ما بعد از پايان آزمايش او، رسوايي‌هاي زندان‌ها سن كوئنتين و اتيكا در آمريكا برملا شد.

 

زندانيان اتيكا در سال 1971 شورشي عظيم به راه انداختند. آن‌ها خواستار امكانات رفاهي، حمام و امكان ادامه تحصل بودند. شورش با حمله پليس و كشته شدن 40 نفر پايان گرفت. رسانه‌ها نوشتند در هنگام حمله گلوي گروگان ها را بريده‌اند، اما بعد خبر رسيد بيشتر گروگان‌ها با گلوله پليس از پا درآمده‌اند.

 

تجربه زندان اسنتفورد، اتيكا و سن كوئنتين در هزاره سوم نيز تكرار شد. زندان ابوغريب كه در زمان رژيم صدام به زندان شكنجه مشهور بود، بعد از حمله آمريكا و سقوط صدام بازهم شكنجه‌گاه باقي ماند. عكس‌هايي كه از زندانيان برهنه ابوغريب به بيرون نشت كرد، اگرچه براي روزنامه‌ها بسيار جنجال آفرين بود، اما خبر تازه‌اي در برنداشت. سربازان آمريكايي و انگلسيي اين بار در عراق به مدل ميلگرم و زيمباردو تجسم بخشيده بودند.

 

ميلگرم براساس آزمايشات خود همواره ميگفت : قدرت مطلق، فساد مطلق مي‌آورد. انسان‌هايي كه ناگهان در جايگاه قدرت قرار گرفته‌اند، طبيعت حيواني خود را برملا مي‌كنند و ازآزار دادن ديگران لذت مي‌برند لذا از اين جهت حکومتهاي غيرمردم سالار که بدون راي مردم برسرکارند و نظارت و کنترلي بر آنها نيست؛ ميتوانند بالقوه بسيار خطرناک باشند.

 

با اين همه يك سؤال ذهن را مي‌آزارد: اگر قدرت ذاتاً فساد آور است، آيا همه ما مشغول سوء استفاده از زير دستان خود نيستيم؟

 
برگرفته شده از ghalambor.blogspot.com/2007_09_01_archive.html

 
 |+| نوشته شده در  2008/10/21ساعت 3:59  توسط امید جعفرزاده  | 
مرد میان کوچه ای ایستاده بود می نگریست وبه او می نگریستند قدمهایی از پشت سر به او نزدیک می شدند مرد صدایی هراس انگیز را از پشت سر می شنید اما جرات اینکه به پشت خود نگاه کند را نداشت ناگهان احساس سردی عجیبی در میان موههایش کرد و از ترس ازحال رفت.وقتی به هوش آمد دوستانش به او می خندیدند آنها روی سرش آب سردی ریختند ومرد تا ابد دیگر نترسید.
 |+| نوشته شده در  2008/10/6ساعت 22:19  توسط امید جعفرزاده  | 

شهر گناه

زنده باد آزادی روایت حقیقتی که در مقیاس زمان عشق را در چالشها مستانه ای شورانگیز نشان می دهد مثال زدنی ترین این صحنه ها در فیلم سینمایی شهرگناه Sin city به تصویر کشیده شده است.

در این شهر مرزها مشخص شده است گناهکاران حق ورود به شهر بی گناهان را ندارند زنان شهر جدای خود را و مردان هم شهر جالبی دارند این تقسیم بندی به خاطر رسیدن دنیا به مقطعی است که زن دیگر به عنوان یک عشق مطرح نیست و یا جامعه به این نتیجه رسیده است و زن تنها به عنوان یک موجود که نیازهای جنسی مردان را تامین می کند حقوقی دارد.............. اما در این میان صحنه هایی وجود دارد که نشان می دهد هنوز انسان قادر به دوست داشتن خواهد بود و شخصیت هایی در این اجتماع تصمیم به انتخاب مسیر صحیح در باطن انسانیت می گیرند و هرکدام بعد از دوست داشتن مسیری اسطوره ای را پیش می گیرند.

  نکته ها:این فیلم به کلی سیاه وسفید است ودو رنگ واقعیت دارد زرد(گناه)وقرمز(بی گناه یا اسطوره )

ودرنهایت بروس ویلیس نهایت همه چیز مدتها قبل مرده است.

 |+| نوشته شده در  2008/8/25ساعت 2:19  توسط امید جعفرزاده  | 
روزی در ایران ما عاشقی رسم آسمانیان بود وافلاک را در خاک پارسیان جستجو می کردند اما با معرفت و مقیاس های ناشناخته بوی خاک چه کرده ایم؟حسرت یک لحظه عشق بر دلمان مانده در چنین روزگاری همه بر ایمان دیوانه ای پیدا کرده اند او را می پرستند!صلاح ایرانی علم وقلم او بود اما حال نمی توان اثری از او
یافت کرد ساده بگویم ایرانی واقعی وخالص روبه انقراض است.
http://persiangulfonline.org/images/Arial1.jpg

 |+| نوشته شده در  2008/7/14ساعت 10:31  توسط امید جعفرزاده  | 
 

منبع:سایت باشگاه اندیشه http://bashgah.net/pages-1638.html

يكي از مباني مشهور و شناخته شده ملاصدرا اصل «جسماني بودن منشأ حدوث نفس انساني و روحاني (غيرمادي) شدن آن به مرور زمان» است كه به نظريه «جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء» بودن نفس معروف است.

در اين نظريه برخلاف عقيده حكما و فلاسفه پيشين اشراقي، كه معتقد بودند نفس انساني غيرمادي است و پيش از بدن در ملكوت زندگي مي كند و پس از شكل يافتن بدن كودك به كالبد او وارد مي شود و زندگي را با جسم مادي آغاز مي كند، گفته مي شود كه نفس در مراحل نخستين آفرينش خود مادي است و از ماده تراوش مي كند، ولي به تدريج راه جداگانه اي در پيش مي گيرد و رو به تجرد از ماده مي نهد و به اوج تجرد خود (از ماده) مي رسد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  2008/7/12ساعت 1:26  توسط امید جعفرزاده  | 

نمیدانم کجایی یارم ای دوست

به یادت جامه بگرفتم ای دوست

که ازجان بی قرارم یاد دیروز

غزل گفتم ترانه ساخت امروز

منم شیدایی سرمست وحیران

سری بنهاد ودستش درگریبان

در این بی کس مردن من غریبم

سرم بشکسته پایم من همینم

نمانده حال ما در عشق ومستی

صفا دلدار جان ما تو هستی

بگیریم من همین حالا به سیری

کسان گویند برادرجان چه پیری

رها کن یارودلدارت کجا بود

جفا کن تا جوانی شاه امروز

ولی من سر به دلدارم نهادم

بخواهد یا نخواهد من مرادم

دل شکست ومن دلدار دادم

وصال تو تن بی جان دادم

 |+| نوشته شده در  2008/7/11ساعت 15:10  توسط امید جعفرزاده  | 

شهر ما که چراغانی شدوبوستانمان سرشار زبوی گل نمیدانم جاماندگان چه می خواهند هنوز!که هرچه بود فضل است از پی دیروز وفردایشان چیزی نیست به جز هیچ!(.................)

خلاصه کنم.هرکه را به دیار معرفت راه دادیم به دنبال دنیا بود وبا خدا کاری نداشت چه شبهایی که به سجده افتادیم و سجاده سیراب نورت شد اما سرهامان سودای مال و منال داشت ناقوس ها را به صدا انداخته اند مرا با آن مغرورهای همیشه ناراضی کاری نیست باطلها چه دل خوش کرده اند غفلت به خدا کرده اند همه به ظاهر زیبا و به باطن رسوای روزگارند اما در شهر معرفت از هر نسل وهر ریشه وقبیله

جز رهایی ندارند و ریشه دلدار یار می برند.

من که تا رسوای روزگار نشده ام تسلیم می شوم که نه دین محکمی دارم ونه آبرویی که از عجل آدمی را گریزی نیست هرچه قفل به در خانه زدم بشکست عشق جاویدان من ایران من نیست به جز اندیشه تو درجان من.

سرفرازی ام به آن است که ازنسل کاوه آهنگرم سربلندم ای ایرانم مرا با آنان که رهایت کردند کاری نیست هرچه دارم از توست پدرومادرم خاک توست ایران پس بد به حال دشمنی که جرات حمله به حریم پاکت را به دل راه دهد سرمشق را از مقاومان آموخته ام.

 

 

 |+| نوشته شده در  2008/7/11ساعت 15:7  توسط امید جعفرزاده  | 
http://www.bfnews.org/images/docs/n00007814-b.jpg

"دراینجا تاریخچه ای از کتاب مخفی یهود نوشته نویسنده عزیزم "سید علی موسوی مطلق" را آورده ام اگر دوست داشتید بخوانید."
درصبح پنجشنبه اول تشرین سال420 حدودهفتاد سال پیش ازبعثت پیامبراسلام(ص) یعنی پس ازخرابی دوم بیت المقدس کودکی مرموزبه نام لحمان حطوفا فرزند یکی ازعلمای پرهیزکار بنی اسرائیل به نام ربی پنحاس وزنی پاکدامن به نام راحیل متولد گردید.وبلافاصله پس ازتولد به سجده افتاد ولحظاتی بعد برخاسته ورو به مادرش کلماتی مبهم وبیمناک بر زبان آورد:ای مادر!روی این پرده آسمان که می نگرید نهصدوپنجاه پرده موجود وبالای آن چهارحیوان است وبالای آن حیوانات کرسی بلند پایه ای است وروی آن آتشی است سوزاننده وخدمتگذارانی آتشین.ربی پنحاس سخت برآشفت و کودک ازآن هنگام تا دوازده سال سخنی بر زبان نیاورد.مادر از سکوت ناگهانی او رنجیده شد وگاه به ربی پنحاس می گفت:کاش این طفل به دنیا نیامده بود واکنون که پروردگار مرحمت نموده از سخن گفتن محروم نبود وبرماشفقتی وازخدای بزرگ استدعا نمای تا بار دیگر فرزند عزیزمان به سخن آید.ربی پنحاس درپاسخ راحیل گفت:اگراین کودک زبان گشاید سخنانی خواهد گفت که موجب بیم وهراس مردم خواهد شد.ولی راحیل به اصرار ادامه داد و پنحاس سرباز می زد.فرزندعزیزم!آنچه خواهی بگو ولی مجمل ومرموز تا هیچکس به مقاصد تو آگاه نگردد.وسپس به درگاه الهی عرض حاجت نمودودعایش مستجاب گردید و کودک پس از دوازده سال زبان گشوده وکلماتی به زبان آورد.جملات این کودک موسوم به کتاب"نبوئت هیلد"به اندازه ای سربسته و نامفهوم بود که حتی علماء و مفسرین یهود واهل لغت عبری را دچار حیرت کرد البته این ابهام هفتاد سال بعد از ان معنا پیدا کرد ونشان داد جملات لحمان بشارت ظهور پیامبر آخرالزمان و وقایع معاصر وبعدش بوده است لکن علمای یهود بعضی مبهات را بهانه قرار داده وعلامات وبشارات روشنی که راجع به پیامبر بزرگ اسلام بود را مربوط به شخصی نامعلوم دانسته واین کتاب را متروک و در دسترس طالبین وحتی عوام یهود قرار نمی دهند.اما در اثر عنایت خدای متعال یکی از علمای بزرگ یهود پس از تامل در آئین اسلام مشرف به دین مقدس اسلام گردید و بر اثر یک اتفاق کتابی از کتب بنی اسرائیل به نام "تبعید و میصواه" برای چاپ آماده می شد و از حسن تصادف نسخه صحیحی از کتاب نبوئت که به نظر علمای یهود آن زمان هم رسیده و بر صحت آن گواهی داده و مقدمه ای بر آن نوشته بودند در آن موجود بود.این عنایت خدای متعال منجر به این گردید که سخنان الهی آن کودک از پشت پرده های ضخیم مرزها و غرض ها بیرون آید.ولی باز علمای یهود از نشر آن جلوگیری نموده و فعلا در کتابخانه ها و نزد علمای یهود به نام کتاب متروکه وغیر معتمده نگهداری می گردد.

بد نیست که آیه هجدهم از کتاب نبوئت هیلد را در اینجا بیاورم.
قفیصا متعرفا عل یدسا دسفاد سافاه کصورفاه بت روفاه نتیباه لحوباه
سر ازقفا با خنجر بریده شود دو دست قطع گردد در کنار شط فرات واقع شود تغییراتی در زمین و آسمان پدید آید.

فقط همین رامیتوانم بگویم : السلام وعلیک یا امام مظلوم حسین بن علی(ع)
السلام وعلیک یا ابالفضل العباس(ع)

این آیه به صراحت واقعه عاشورا را بیان می کند.
 |+| نوشته شده در  2008/6/29ساعت 3:54  توسط امید جعفرزاده  | 
براستی چه خواهم گفت درآنحال که مرگ مرا می خواند زیبا وراستین به واپسین لحظات عمرم نزدیک می شوم شرم دارم از ملاقات معبود تمام عمرم به کجا و به چه چیز اندیشدم به انسانیت و حقیقت شناسی خویش؟شاید!کسی چه میداند جزخود من خدایا مرا ببخش به خاطر تمام روزهایی که تورا آنگونه که باید سجده نکردم خدایا مرا ببخش به خاطر گذشت نداشتنم حال آنکه گذشتن من چه نیکو می نمود خدایا مرا ببخش نه به خاطر خودم بلکه به خاطر آنهایی که مرا می بخشند خدایا مرا ببخش به خاطر آنچه که میدانستم از تو که اندکی بود ازبی کرانه هایت اما به آن عمل نکردم وهم اکنون که دیگر از زندگی ام ثانیه ای نمانده ندایی به گوش می رسد که ای بنده تنهای من تو را به خاطر تنهایی ات بخشیدم به خاطر غریبانه زندگی کردنت گرامی میدارم جمال من جانانه های مرا به زبان از توشنیده اند شنوایان عالم سنگ دلان ودنیاپرستان را میدیدم که چگونه از سخنانت می هراسند که مبادا آدمیان را بیدار کنی لحظه های خوش زندگی ات را به من بخشیدی پس من هم تو را می بخشم به خاطر بخشندگی ات که از من آموختی آموزگار کوچک دنیای آدمیان زود است اما باید به سویم هجرت کنی بدرود بگو زندگی را و به سوی ابدیت بیا ........................ و او مست از بی کرانه های نور ابدی با معبودش یکی شد.

 

 |+| نوشته شده در  2008/6/27ساعت 3:56  توسط امید جعفرزاده  | 

فراسوی نیک وبد

برگرفته از کتاب شناخت و تحسین هنر/ سیمین دانشور

  منبع:http://idene.wordpress.com

 ارسطو غالب مطالب مربوط به علم الجمال را از افلاطون گرفته است، با این تفاوت که مطالب مزبور را با اصول علمی تشریح نموده و به اصول هنر جنبه ای علمی بخشیده است، و دیگر این که ان نفرتی که در اثار اوّلیۀ افلاطون نسبت به شعر و علم زیبایی دیده می شود، در اثار او یافت نمی شود، بلکه استاد با ارامش خاص، حدّ فاصل میان شعر بد و خوب را باز نموده است. امّا او هم همچون افلاطون، هنرهای زیبا را هنرهای تقلیدی نامیده و ارزش انها را تطهیر عواطف و احساسات و تربیت طبایع بشری دانسته است، در حالی که بعضی از عقاید افلاطون را هم ازادانه رد نموده است.

  aristotles.jpg


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  2008/5/31ساعت 14:4  توسط امید جعفرزاده  | 
کمی از شخصیت خودم واتفاقی که باعث شد یه جورایی عجیب غریب بشم می خواستم توضیحاتی بدم دقیق که نگاه کنید می فهمید که چرا این تصویر وجدانا جالب روابتدای مطالبم قرار دادم اما بگم بهتره نه نمی گم ها ها ها ها خ خ خ خ خ د د د د ای بابا چرا به ته ته پته افتادم نمیدونم دددد د ق ق ق ق کردم آره هروقت که خواستم همین ترس باعث نگفتنم شده اصلا ولش کن بابا اصل فاز روبچسب داد بزن اینجوری  

                                         

 آ آ آ آ آ آ آ ا آ ا ا ااااااااااااااااااااااااااا بوم گیچ تا دوف آخرش همینو بگو دیگه بسه.

 

 |+| نوشته شده در  2008/5/5ساعت 13:55  توسط امید جعفرزاده  | 

فریاد علی

چون به روزبی کسی بی فاطمه

جاناکه بشنید به چاه فریادعلی

خدایا این زمانه بازدرپی کیست

چون مرا ای قدسیان آقا نیست

چه روزهای خاموش ایمان برفت

به شب ها وفانوس مولایم برفت

تا شود روزایمانی وحق عاشقی

کین سبب مولا بشد نان شبی

قدسیان قالب دهند نان راعلی

عاشقان یاران دهند جان را علی

خسته ام مولا علی نانم بده

تشنه ام شیرخدا جانان بده

کامها سیراب شدوجانان شاد

دیوان محراب شدوگریان شاد

 |+| نوشته شده در  2008/5/5ساعت 13:12  توسط امید جعفرزاده  | 

روزگارعاشق

امروزخواب وفرداکابوس دیدن

کارمعلولی روزگاروخواب دویدن

کارچه ازما می دهد گیج وهیچ

مانده ایم درخیالات میخ وپیچ

خواه بخشش ومنت بده هیچ

ندیدم رخساراوبه کجاناکجا

عمری ظلم کردی ناطق بلا

می درخشانی رخش کبریا

اطاعتم بودوتورا خواب خری

بی کس بی آبرو بدمی دری

ای داد که من بی کس شدم

ازشام شب مانده ناکس شدم

کار نان ونامها اشکهای دروغ

دهد مرا تابه فردا صدها دروغ

بیچاره ام که قربانی بوده ام

خیال ملک خدایافانی بوده ام

کاش که قضاوت به دل کند خدا

مرا دراین جهان عاشق کند خدا

اگر مردم دگر تمام است فرصت

چگونه گیرم باز به عشق فرصت

گویم خدایا ضامن عشقی بشو

میدهی چون خودم مشکی بشو

سیراب می ودلداده هستی دوید

با سران بی کسان دل می دوید

که مرا بینا کند آن شیرمرد

بازگوید لاله بازگو جانم امید

 |+| نوشته شده در  2008/5/5ساعت 13:9  توسط امید جعفرزاده  | 

آب وآینه

دراین شب ومن تنهاو عاشق

سرگردان وبه خیال آه ومنطق

اگرعشق دروغ است پس کیف

مستی آسمان آب وآینه صدحیف

خیال وخالی شدن ازخواب شیخ

شاد شنگول شدن ازشاه وشمس

با معشوقه خوردن درمی ومستی

که آخرندانست باعالمان وهستی

جانانشان شیطان وشاخ پستی

بیچارگان با خود اگرنسازید ایمان

ای خالق نگهدارآبی دگربنوشان

ازمرد جهان جانی دوباره پوشان

رهایی مرد باشد همان جوانمرد

نان نمک خوردن خواب ملک دیدن

جان وجهان دیدن شیرخدا ندیدن

جام امید کجایی جان مرا دریدند

 

 |+| نوشته شده در  2008/5/3ساعت 6:47  توسط امید جعفرزاده  | 

شک کرده ام

به زمین وزمان وآدمی شک کرده ام

به جهان وجمالت خدایا شک کرده ام

لاف این سالکان دگر مرا سیرنکند

صبر این صابران مرا اطاعت نکند

شاه بودوشاعرانش تا به دیروز

ماه ست و آسمانش صبح امروز

درکجا بینم خدایا مشک پیروز

در مستی عاشقان این دو روز

گر چاهی ندیدم ونبودش حیف

گرچاه بودوچاکرانش هیچ کیف

شوق دیدنم از داغ جهان بود

شهر بی فردای ظالمان بود

عاشقان هرچه شک وشرم کنید

خواب مرا با خیال خراب می کنید

بخواهید وحاجت ازدرگاهم بگیرید

که به یاران قسم از دلها غمینم

که دلها گرشد به یاد خدا عاشق

با بارانم دهم پاسخ ای یار عاشق

 |+| نوشته شده در  2008/5/3ساعت 6:46  توسط امید جعفرزاده  | 
پاسخ به چند سوال؟

یکی ازکاربران به نام فرانک که بنده ایشان را می شناسم نظراتی در مورد مطالب وبه طورکلی شخصیت من داد که من این روبه پای شیطنت کودکانه ایشان می گذارم درپاسخ به مسئله محبان امام مهدی باید عرض کنم که معرفت درک ایشان را تنها کسانی دارند که انسانیت را حداقل درگذشت تجربه کرده باشند به طور کلی امام با این قبیل مسائلی که شما ازپیامبران اعلام کردید هیچ مناسبتی ندارند امام پیام حق وعدالت درآخرالزمان اند وانبیا الهی سیرتکامل انسانی اند واین پیام درزمان ظهور بعد ازقیام به شکلی باردیگراعلام می شود وسپس نبرد حق وباطل آغازمی گردد.

وباید بگویم اگردوستان قدیمی بنده برای من نظراتی ارسال نموده اند صرفا از روی احساس شوق وعلاقه ایشان است وبه شما هم پیشنهاد می کنم که مفهوم ظهورامام را ازدیدگاه شخصی هرگز مورد بحث قرار ندهید که سرانجامش نفرت ازمیان کلمات شما بیرون بزند وشرمنده شوید. اگر دلیل محکم تری دارید منتظراعلام آن ازجانب شما هستم.(فرانک)
 |+| نوشته شده در  2008/5/1ساعت 7:21  توسط امید جعفرزاده  | 

بعد از مدت ها دوری از وبلاگ نویسی بازگشتم تا با شعری گذرا بگذرم.

جهان یاران

ساعت خوش با کریمان گذشت

جانا جهان یاران ازپای نشست

گرگذشت هرچه گذشت صد حیف

کز بی عقلی ما عمرمان بد گذشت

یاران را گویم صدای پا بشنوید

عجل نزدیک است درعشق بروید

با خالق ملک زه بیماران نگیرید

سرها دیوانگی هزارجهل ماست

لب بسته تاعاشقیم تنها خداست

درمانمان مستی است بیمار کجاست

بارها گفتم ای حریفان درشکست

جنگ با من بخواهد شیرمست

نامه ها گرفتم یاران هرچه هست

رها کردن در باد واین خاک مست

من نگیرم به شاگردی دگر کیست

کز خلق نمانده عاقلی یکتاپرست

عرفان رجعت درسه فصل

فصل اول:عشق به خداوند

 

درمسیرهایی سخت از زندگی پست آدمی درچالش یافته ها واندیشه ها بین عشق وحقیقت وهزار بازیگری دیگر می ماند که چگونه می شود که همه اینها هیچ به درد نخورد آیا راهی برای یافتن حقیقتی بدون واسطه وجود خواهد داشت؟ می گویند حقیقت محض وجود خداست ومی توان از آن مدد گرفت ویا همراه او خلقت را به چالش کشید وتا قیامت یافت وهیچگاه نمرد! همچون حسین وهزاران سردارعشق که صفحه های تاریخ را با خون خود عطراگین به انسانیت محض نمودند.

 

 

 

فصل دوم:چرخه شناخت

 

انسان در روزها می خوابد ودرشبها بیدار است!خیر اینگونه نیست زیرا اگر شب نبود وآرامش آن روز خسته کننده که با خوابی آرام لبالب وجود آدمی را سیراب کند دیگر هیچ چیزنمی توانست وجود آدمی را به چالش بکشد!ابتدای عرفان وجود را گرچه با جملاتی هرچند پیچده اما پرمحتواآغازکردم گرچه معنایی ندارد به هرحال قابل پذیرش است.

 

 

 

فصل سوم: سخاوتمندی

 

غریبه هابهترازآشنایان اند تا دیروزاما امروز وشاید چند روزدیگرهمیشه که اینگونه نیست بالاخره همه رفتنی اند ومزد ما می شود هیچ از روزگار پرپیچ حال اگر سرعت ما کم باشد وبا دنده2دور بزنیم که خیلی شانس آوردیم اما به غول معروف:"جوانمردی بماند همی اگرمرد باشد به صدها فریب وخطر" بهتر است دردورزدن آنقدر مهارت داشته باشیم که اگر خدایی نکرده مسئله ای پیش آمد دچار مشکل نشویم اصل هم برهمین است برسخاوتمندی! زیرا همین سخاوت است که عامل جلوگیری از بسیاری تصادفات می شود خوب دیگه بسه.

 

 |+| نوشته شده در  2008/5/1ساعت 6:54  توسط امید جعفرزاده  | 
اگه حالتون خوبه خداروشکر امیدوارم همیشه بگید که حالم خوبه راستی دوستان عزیز اینبار به یاد خوانندگان لس آنجلس تام کروز ویل اسمیت وبقیه بچه های تهاجم فرهنگی روزگار میگم وطنم دوستت دارم چرا گفتم به یاد اینا! تعجب کردید خوبه اینطوری بهتره تهاجم فرهنگی یا تقابل فرهنگی که ندای بی میهنی آمریکایی است در روزگار امروز بیداد می کند اما باید بدانیم که هنوز نمی دانیم درکدامین مسیر این روزگار ممکن است مارا بیچاره کنند که ما ساده از بچارگی نمی توانیم بیرون بیاییم چرا؟ ندای میهن پرستی را در فیلمهای آمریکایی واروپایی باید دنبال کنیم می دانم چون کاری برای سینمای ملت شهیدپرور ایران نکردیم که نجات سرجوخه رایان را با نینوا قاطی کرده ایم ونمیدانیم چه به چه شد آخرش کی بهتره چرا سینمای امروز با بی هدفی به جلو می رود که باید تحلیل گران سینمای ایران در برنامه هایشان فیلمهایی را برای ما طوری تفسیر کنند که انگار عشق خویش را تفسیر می کنند به راستی عشق مان را در نیمه راه گم نکردیم؟که آثار ضداخلاقی به جای اخلاق برای ماتفسیر انسان مدرن متمدن بی باک را بیان کنند کاشکه آنقدر فیلم ایرانی داشتیم که جشنواره های بین المللی را با معتبرترین جایزه ها برگزار می کردیم آری یاران اگر امریکا تا بیخ گوش ما آمده به خاطر داشتن سینمایی است که برده داری را بنده داری تفسیر می کند کاش لحظه ای همسایه ما می شدی تا دوست داشتن هست. "ایران زنده است" رمز پیروزی سینمایی است که باید برای ایران اسلامی در جهان معرفی کند به امید آن روز درنیمه راه با شمایم ایرانیان..
 
 |+| نوشته شده در  2008/3/15ساعت 14:41  توسط امید جعفرزاده  | 

نم چشمان

درمیان این خواب ومن بیتاب  گویم خدا مرا مکن داد بی بیداد

سوی میدان ونم چشمان من  قافله می رود رو سوی من

آن اذان شنیدم شاهد جانان من    دادهای بی کسی درخواب من

نام ما درنامه هانگارند بایاداو  کجا لب گشایم بی عشق او

گویم تا دانست نان درکاراوست   کوبید درب زمان روبه دوست

بازگویم آشنایان تهمت زدند   بی کسم تا به مردن درزدند

غم به جانم تازه شد مولاعلی   این بی دلان تهمت برما زدند

برمن بی آشنا تویی آشنا آقا  عاشقم جویای تو جامانده دلها

تن به تن آمد به پیکارم ولی ازتومن درس خدایی دیده ام

که بعد یاران دراین میدان ونبرد باتو پاکست تن سامان دیندار

با دوازده نورت دلا کارهاست تا بهشتی شدن مشکل گشاست

آن نورهای عشق ودین مال ما  تا به مهدی رسیدن سالهاست

 

 |+| نوشته شده در  2008/3/1ساعت 5:8  توسط امید جعفرزاده  | 

چون علی

شاهدان درخواب خدایی رفته اند شاه مردان لاله هایش رفته اند

چون علی درکوچه ها درکاربود خواب اهل خانه اش رفته بود

باغ این سامان به خرماها سخن   بام حق با دل آسمان نانی بدست

جانهای عاشقان درپی نادیده اند دربزد وسالار به خاک ونادمند

شام این تنها خداداران کجاست  درمیان کوچه ها مولاکجاست

بال ملائک نان این دلداده هاست   خانه ی مولا بازبه سوی ماست

شاهدید من درمیان این همه  با که گفتم با علی وعلمدارلاله ها

یادتان هست بازآیید سوی نی که سرهای یادگارش رفته برنی

فریاد خداعاشقانش اینهاکشند تیغ درکفرشان راه حق کشند

شاکرم مولا علی درخانه ام  تا توبودی درمیان خواهشم

ضامن مشکل گشای ماشدی  لاله هایت درخوابمان ماشدی

حال با یادتودرکربلامحشرشده تشنگاندوحسین بی علمدارشده

خاک برسراین عالم بی آبرو مرد دین علی جانش روبه رود

می گوید منم عباس آن پهلوان با حسینم گل عشق علی وفاطمه

این برادرتشنه ومن آب خورم سوی دیداربابا وفرات جانان من 

سوگ برکشد نفس زمین وزمان   کین شهید است کنار فرات

برکشند تیغ ودستان دندان به دست گیرد مشک ما گویم ایمان بدست

 

 |+| نوشته شده در  2008/3/1ساعت 5:0  توسط امید جعفرزاده  | 
با سلام وعرض خسته نباشید خدمت برادراسحاق عزیزوگرامی اگر به من هم نظرکنی وگوشه چشمی به مطالب هرچند مفت بنده پرتاب کنی شاید ازدیدگاه جنابعالی منت بگذاری این حقیر اقده نظر دادنت به دلم نمونه وناکام ازدنیا نرم جمیعا صلوات ........... اسحاق دوستت داریم حالا همگی اسحاق نوکرتیم بگو اسحاق نوکرتیم اسحاق چاکرتیم و ................ منتظرنظرات گرم برادراسحاق عزیز دروبلاگ تخیلی میهن پرست باشید شعبه امور تزکیه هوای نفس وصنف پنچرگیران ودارندگان هوای نفس سنگین ازشما با کمال بی کسی تقاضا می کند بابا نظربده دیگه اه کشتی منو. 
 |+| نوشته شده در  2008/3/1ساعت 4:53  توسط امید جعفرزاده  | 
منبع:سایت امام موسی صدر imamsadr.ir

دبير شوراي مركزي جبهه متحد اصول‌گرايان از مجلس هشتم خواست تا به صورت جدي پيگير پرونده ربوده شدن امام موسي صدر و وضعيت فعلي ايشان باشد.
به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) شهاب‌الدين صدر طي سخناني در مسجد قدس تهران، شهادت عماد مغنيه را جنايتي از جنايات رژيم صهيونيستي و تمام كساني كه از اين فاجعه دل شاد شدند، دانست و افزود: جنايتكاران جهان بايد بدانند كه خون شهيد مغنيه‌ها، هزاران مغنيه مي‌آفريند.
صدر در ادامه ضمن مظلوم خواندن تشيع در طول تاريخ به پرونده ربوده شدن امام موسي صدر، رهبر شيعيان لبنان اشاره كرد و افزود: هم اكنون كه بيش از 30 سال از ربوده شدن امام موسي در ليبي مي‌گذرد، هيچ اقدام مفيدي جهت پيگيري جدي پرونده ايشان برداشته نشده كه اگر مي‌شد، نبايد پس از گذشت 30 سال از وضعيت امام موسي صدر بي خبر بوديم.
وي يكي از وظايف اصلي مجلس هشتم را پيگيري جدي پرونده امام موسي صدر از ماه‌هاي نخست شروع به كار مجلس دانست و ادامه داد: همه شيعيان جهان بايد جهت مشخص شدن وضعيت فعلي ايشان و نيز نقاط مجهول در پرونده ربايش ايشان حساس و پيگير باشند تا به نتيجه رسيد.
شهاب‌الدين صدر دولت ليبي و معمر قذافي را مسوولان اصلي در پاسخگويي به پرونده ربايش امام موسي صدر دانست و گفت: بايد مجلس هشتم با اقتدار و طرح مجدد موضوع، دولت ليبي را وادار به پاسخگويي كند.
وي در خاتمه ابراز تاسف كرد كه اسرائيل به خاطر ادعاي ربوده شدن دو سربازش كه در لبنان اسير شده بودند، جنگ 33 روزه به راه انداخت اما شيعيان جهان پس از گذشت 30 سال از پرونده ربوده شدن يكي از شخصيت‌هاي برجسته ايران و جهان اسلام هيچ اقدام موثري انجام نداده‌اند تا دست‌اندركاران ربايش ايشان را به پاسخگويي وادار كنند.

 |+| نوشته شده در  2008/2/25ساعت 22:17  توسط امید جعفرزاده  | 

جاهلیت تا کجا؟

 

مرگ براسرائیل مرگ بر اسرائیل مرگ براسرائیل آری این فریاد تا زمانی که وجدانهای مرده بیدارشوند ادامه خواهد داشت این نام لعنت شده را به کجا باید فرستاد تا معنای آینده سیاهش را برای جهانیان بفرستد آیا ماهواره ای ویا مداری هست؟ ویا این مدارکیست که بالاتر ازمدارحق طلبی مردان وزنانی باشد که درماهواره قدس فریادهای ضداستکباری خویش را به جهان مخابره می کنند جاهلیت قدرتهای استکباری تا کجا خواهد بود که ازاین عامل فساد وناامنی درمنطقه حمایت می کنند وجامگان دلاورمردان فلسطینی ولبنانی را با گلوله های داغ سلاحهایشان می درند سکونت درخانه هایی که به زورسرنیزه ازملت مسلمان گرفته می شود حق کدام انسان یهودیست آیا فرزندان مکتب صهیونیسم ازپدرانشان نمی پرسند اینجا خانه کیست که ما درآن ساکنیم اگربا ملت یهود اینچنین رفتاری می شد به راستی جواب آنان چه بود؟ مسلمانان تا به کجا طعم درد محاصره وشهادت برادرانشان را تحمل می کنند به خداوندی خدا وشهیدان کربلا قسم اگرحزب الله مرا بخواند با تمام توان به کمک برادران مبارزم می شتابم وخون خویش فدای راه انتفاضه وشهدای اسلام که درمقابل دشمن استکباری ایستاده اند می کنم همانا جوانان انقلابی ما نیزدرهنگامه سلطنت طاغوتی شاه پهلوی برادران لبنانی که الحق درود خدا برآنان باد به آموزش جوانان مسلمان ایرانی پرداختند وآنان را برای مبارزه آماده ساختند ویا درهنگامه جنگ تحمیلی باردیگربه کمک برادران مسلمانشان شتافتند واین را به استکباری که چنبن گرگ درنده ای را به جان مسلمانان انداخته می گویم ما تا آخرین نفس با فلسطین ولبنان خواهیم بود ونمی گذاریم خون شهدایمان با زورناپاکان صهیونیسم ازدست برود ما کاری می کنیم که صهیونیسم ازدست برود وبا فریاد حق طلبی یاحسین به پیش میرویم.

 |+| نوشته شده در  2008/2/25ساعت 22:4  توسط امید جعفرزاده  | 

تحلیل آثاررجاء حسین (مرگ دروغین)

این اثرازکج اندیشیهای فردی نوگرا سخن می گوید که به دنبال آسمانی است که بی ستاره ولی روشن است

اصل خلق چنین آثاری درکارنامه اوفشارهای شرم برقلب غمگینش واحساس سردیست که اورا ازسوگواریهایش به دورافکنده واورا به سختی کوه نمایان می کند چنین اثری ازدیدگاه جامع شناسانه بسیارفرد گرایانه است وازجانب من غرب گرایانه .دراینجا قسمتهایی ازکتاب مرگ دروغین این نویسنده را برای آشنایی بیشتر شما عزیزان باشخصیت غرب گرایانه اش آورده ام تا شاید شما را با دنیای مرگ دروغین اثررجاء حسین بیشتر آشنا کند. نکته:این شخصیت همانگونه ازنامش معلوم است عرب می باشد.

 گزیده ای ازاثر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  2008/2/25ساعت 22:3  توسط امید جعفرزاده  | 

                              قسم به حسین     

غریب وتشنه عشق حسینم      غم بی مادری کرده اسیرم

پس خدا را قسم به حسین       جانا رهایم کن جهان حسین

بی کسم درمانده ام مولای من   خواب دیروزم نیامد بر دلم

بازگویم تشنه دست اسیرم        نه بمانم نه ببینم دل غمینم

گرقافل شدم حالا بمیرم            گردیوان شدم یارم ببینم

با مسیح ویهودم مولا چه کار       من طریق درد دینم دردم میار

دام سرخ خون دلهای دلم           درفرارشهددل حقی بگویم

ناله های بی کسی های علی    یاحسین است ونیاید بی کسی

با حسین جانم جهانی تازه شد   شرم چشمان دل وریحانه شد

 |+| نوشته شده در  2008/2/25ساعت 2:34  توسط امید جعفرزاده  | 
 
علمدار

این علمدار باحسین است با حسین ولبان تشنگان

با چه کس اورا شما معنا کنید شما با بوتراب جنگ میکنید

جان دل عباس بن علیست ماه شیرمردان یا علیست

درحیرانی من از این شیرمرد این زبانم درمانده است عاشقان

کزپهلوانان جهان است بوتراب جان جهان طعامش آب ونان

با شمایم علمدار فرزند اوست این علمدار جهان است یاحسین

باحسین وغریب است باشما تا که سجده او برخاک کند

تا رسد سوی فرات با تشنگی یاد آرد پهلوان آن کودکان

کافران رو سوی او تیغ کشند دستهایش می زدند آن بزدلان

دستان علمدار ازمشک شدجدا تاکه دندانش بگیرد مشک ما

تیر برمشک حسینی می زدند گرز برفرق فرزند علی مرتضی

تا که چون علی بر سجده شد بانگ زد این زمین یاحسین

این علمدار حسین عباس ماست تیغ چون درفرقش هم خون اوست

سجده برخاکش زد این جوان حال ما درنیمه راه تا کربلاست

 |+| نوشته شده در  2008/2/23ساعت 2:54  توسط امید جعفرزاده  | 
درعطش

جانا جهان زه که می تپد خدا مشک کجاست درعطش تشنه ها

آب فرات خروش نکرده است جهان درعطش مانده است

تا به قیامت سرها به نیزه است این مزد خداست یا بهانه است

درسوالهایم که ازکربلا آمده اند وامانده ام خدایا دل نادم است

من با زبان گویم این مظلومیت وامانده دنیا ازاین معصومیت

این زمین داستان درد ماست تا کربلا رفتنمان دامهاست

جزحسین ندارم من هیچ خیر کز خیر وانمانده ام ازدرد دل

صبحدم درآن سحرگاه تا غروب می زدند ضجه ملائک تا غروب

خاک وخون درکربلا معنا شده خون دل در کربلا گل خون شده

نوردل با زمین است یاحسین با توجانانم کمال است یاحسین

صبردیروزم صفا بود آسمان با حسین مزدم جهان است عاشقان

 

 

 |+| نوشته شده در  2008/2/23ساعت 2:43  توسط امید جعفرزاده  | 

 

ای امید

ره به سامانم چرا دادی امید دست به دامان که دادی ای امید

 

شاعری کن تا توانی جان من نادمی یاشکرنعمت شاه من

 

شام آخر با خرابی خورده ای  جان درد بی کسان دل مرده ای

 

شاعری کن تا خرابت می کنند نادمی کن تا ندامت می کنند

 

بس که با باغ وگلستان دم خورم شهد شیرین خدایی خورده ام

 

نامه ودیوان من خود باغ شد قسمت بی بی وجانم چاک شد

 

شرح وقصه باکسی جانم مگو دلبری یا دل ربا باران ببو

 

شیخ وشاهان همه مجنون شدند تاشنیدند چون خود من ما شدند

 

تا پس این پرده را پاره کنم من روم تا با خدا نجوا کنم

 

از زمین و زمان رنگی بگو با من لیلی زده رسمی بگو

 

تاکه شایدشام خود باطل کنم تا تویی با داغ دل درمان کنم

 |+| نوشته شده در  2008/2/23ساعت 2:33  توسط امید جعفرزاده  | 
به نام خدایی که جان میدهد وجان می گیرد آغازمی کنم باسروده ای ازنامی شعر فارسی استاد شهریار

قارى ننه چو قصّة شب ساز ميکند
کولاک ضربه اى زده ، در باز مى کند
با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى کند
اى کاش بازگشته به دامان کودکى
يک گل شکفتمى به گلستان کودکى

در داستان همی قصه ای گویم برایتان قصه ای از جاماندگان جایی لا مکان

زین پس در این نشرگاه به بیان قصه های کهن ازدیدگاه ادیبان گمنام در کوی عرفان خواهم پرداخت تا شاید رسد که دوباره آغازی را ازمیان برگیریم کین مزدی است بسیار خوش آهنگ که اگرنوازید هر هنگام سازد روحتان با سامان پاک.

روزی مردی که نامندش مصطفی در کوی می رفت به نیت نمازمصطفی خسته بود وبی حال و همین که نماز بخواند بس بود زه او جانان دوباره ساز کند درجهان او روز بود ومصطفی که سه روز هیچ نخورده بود ودرکوهها وبیابان همی به دنبال خویش پایش پرنیش خارگشته بود برای رفع حاجت ونیازونماز جانانه شد همین که به سوی نمازمیرفت نیازخسته دلی اش کاسته گشت ناخدای کشتی جانش شد وبه حاجت درنمازبود وسراپایش به ذکرکردگار مشغول به ناگاه شغالی را دید درعالم معنا که می کاود تا شاید یابد جانی را که بدرد وخویش را دید که آن جان است مصطفی نمیدانست که چه شد نمازش تمام شد یانشد ولی همین دانست که تا قدمی نهاد دیارش زه سویش ساخته شد مصطفی به دیارش ره شتافت وقصه سلوکش با کس نگفت که نشاید نامندش که دیوانه است شب که درخانه به خواب رفته بود به ناگاه خویش را دید دردیارش که میدود سوی نیازش که نمازش بود به پیمانش ورستگارشد درآغوش خیالش.

حال هرکه نکته داند برای او

جا مانده بودم وجانم برای او

لطفا خویش وخویشتن را ازدورنمای دنیای امروزبرانگیزید تا شاید که دیروزی ازپی امروزدرگذرد.

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  2008/2/23ساعت 2:24  توسط امید جعفرزاده  | 

با سلام خدمت شما عزیزان اگر عجل امانم دهد تصمیم دارم مطالبی از کتبم را که شامل عرفان نامه ودیوان اشعارم می باشد در وبلاگ قرار بدم واگرنظرات شما عزیزان مرا یاور باشد از دیگر کتبم نیز برای شما در وبلاگ مطالبی می گذارم یاحق.

 |+| نوشته شده در  2008/2/23ساعت 2:23  توسط امید جعفرزاده  | 
یادداشت دکتر علی شریعتی بر ۱۶ آذر:

سه آتش اهورایی

«اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی كه بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران - كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر كه را می‏آید، بیاموزند، هركه را می‌رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون» كه بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكی می‏توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاكستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم كه می‏وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.» دكتر شریعتى‏

 |+| نوشته شده در  2007/12/13ساعت 1:3  توسط امید جعفرزاده  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

برادران وخواهران عزیزبه روزی نزدیک میشویم که جهان به نام آن روزمتولدشد وبه رسالت این زمان مبعوث گردید ولادت ندای آسمان وراوی کهکشانهای ناشناخته منزله عطربهشتی امام مهدی (ع) بر جهانیان مبارکباد ازهردین وآیین همه راخشنودی باد یارب العرش ظهورش رابه دیدگان ما آدمیان روشن گردان الهی آمین یارب العالمین

 |+| نوشته شده در  2007/8/27ساعت 4:41  توسط امید جعفرزاده  | 
به نام خداوند بخشنده مهربان

 گفتم از پاکترین کمدینهای جهان چرا نگویم آری لورل وهاردی عزیزم که به جرات بی رغیب ترین زوج هنری کمدی جهان خواهند بود تا پایان دوران عمرسینمای کمدی این وجودیات بهشتی من می گویم جزکمدینها کسی به بهشت نمی رود من بعد ازتحقیقات بسیاردراین زمینه نمایشنامه ای را نوشتم که اجاق جان نام دارد وتصمیم دارم آن رابه زودی به روی صحنه ببرم این کمدی متاسفانه تاکنون موفق به کسب مجوزاز ارشاد نشده به علت اینکه به غول ارشادیهابه ترویج غربگرایی کمک می کندآخربه نمایشنامه ای که ازآخرین روزهای عمردوتن ازبهترین زوجهای کمدی جهان سخن به میان می آوردچگونه غربگرایی دربین جوانان ماترویج می شودخیرمشکل مااینست که کارهایمان به دس افرادی افتاده که روبات تشریف دارند والحق که ...... ماکه گذاشتیم کنارومی سپاریم دست خودخدا...............

کریستین بوبن :اگربدین سان زیست بایدپست من چه بی شرمم اگرفانوس عمرم رابه رسوایی نیاویزم.  

 |+| نوشته شده در  2007/8/24ساعت 7:54  توسط امید جعفرزاده  | 
طي بررسي هايي كه بر روي انگيزه هاي برنامه نويسان جهان درسال ۲۰۰۵ تا۲۰۰۷ صورت گرفت ۸۵/۹۸٪ برنامه نويسان حرفه اي و مؤفق جهان انگيزه هاي توليدات كاربردي شان را در مشاهده فيلم ماتريكس اعلام كرده اند اين فيلم كه سرگذشت برنامه نويس بزرگترين شركت برنامه نويسي را نشان مي دهد از كشفيات اين مرد جوان در يافتن دنيايي مجازي خبر مي دهد كه سرگذشت جهان را با يك برنامه كامپيوتري كنترل مي كننداگر اين فيلم را نديده ايد پيشنهاد مي كنم كه حتما آن را مشاهده كنيد شايد شما هم يكي از برنامه نويسان مؤفق جهان شديد نسخه ۴ اين فيلم كه به تازگي ساخته شده نهايت قدرت اين برنامه نويس را نشان مي دهد كه در دنياي مجازي چه كارهاي خارق العاده اي انجام مي دهد.

منتظر فيلمهايي كه در آينده معرفي مي كنيم باشيد شروع كار اينجانب در وبلاگ از اين به بعد در ضمينه فيلم وتحليل آثار سينمائي جهان مي باشد.

 |+| نوشته شده در  2007/7/26ساعت 7:56  توسط امید جعفرزاده  | 
آنچه که می دانیم زیاد نیست آنچه نمی دانیم عظیم است. لاپلاس

زندگی در دروغ می میرد ودر نیرنگ می سوزد وبا ایمان ساخته می شود .

شکسپیر

با مرگ شوخی کنید وبا زمان مسابقه دهید شاید وباید برای شما نیست شما می توانید.

فلیپ

صبر کنید در مقابل مشکلات و با نادانان هرگز هم صحبت نشوید زیرا آنان بسیار بر علم شما حسادت می ورزند.

سید امید جعفرزاده

 |+| نوشته شده در  2007/7/5ساعت 12:58  توسط امید جعفرزاده  | 
همیشه مهربان باشید وهمیشه خنده رو هرکس که مخالف این با شما بود به او بی محلی کنید زیرا خداوند آنهایی را دوست می دارد که مهربان وصبور باشند واز آنهایی که کاری جز عبادت در مساجدو معابد ندارند بی زار است هرگز به سخنان آنها گوش ندهید اما آنهایی که به شما روح می بخشند وروحیه ی زندگی کردن را به شما می آموزند سخنان انسانساز  خداوند می باشند نه کاهل ساز ونه آنهایی که باعث خیانت به دوستان می شوند دشمنان در درونند وسعی می کنند شما به برادران خویش خیانت کنید که این مخالف دین است وانبیاءوامامان همه معتقد به اصل دوستی ودوست داشتن که پاک وبی تمع باشند مردمان و از خداوند طلب کنند ونه از خلق خدا وبه یاد داشته باشید که رهبرانی که خدمتگذار شمانیستند وشمارا خدمتگذار خویش می دانند یاوران شیطان وکفر اند. خوب بخورید همیشه خوشحال باشید واگر توان مالی داشتید بهترین لباسها را به تن کنید.    والسلام    
 |+| نوشته شده در  2007/6/29ساعت 4:43  توسط امید جعفرزاده  | 
این عنوان را به این دلیل انتخاب کردم که از جهات روانشناسی ویا عقاید دینی خیلی از ما گرفتار این تهدید هستیم که اگر حق را بگوییم مارا نابود کنند یا خیلی ساده تر از زندگی کردن و کشف استعدادهایمان جلوگیری شود ولی و اما ندارد قبول کنید که اینک در آخر الزمان هستیم وباید جز خودمان با فرد دیگری هم کلام نشویم زیرا در این دوره جز بدی ونامردی و از لباس حق سوء استفاده کردن چیز دیگری یافت نمی شودخوبها بد وبدها خوب وانسانها پر دروغ شده اند خرافه بافی وخرافه گویی بیداد می کند.وهر کس که جلوی آن را بگیرد قربانی می شودفقط از یک انسان آزاده در آسمانها سخن می گویند اما از مسیرش هیچ نگویندخدا و امام ما بزودی می آید و واقعه ای رخ می دهد که هیچ کس انتظارش راندارد وآن این است اول از قاتلین فرزندان پیامبر و نور چشمان آقا علی و خانم فاطمه زهرابه حق خویش که در مساجد  یامنازلشان دستگیر می شدند وبا تهمتهای ناروا به دست حکومتهای ...... شهید می شدند انتقام می گیرد.(از همین......) عذابهای بسیار آغاز شده و هر کس که ندای قلبش راعملی کرد نجات یافته است. آخر میگم سعی کنید غم به دلهاتون نشینه فیلمهای کمدی نگاه کنید وجوکهای غیر سیاسی بخونید که بی دردسر تره از همه مهمتر به ظاهر آدمها اعتماد نکنید حلاهر ظاهری که هست. خوشحالو خندون باشید سید امید جعفرزاده
 |+| نوشته شده در  2007/6/28ساعت 8:40  توسط امید جعفرزاده  | 
سلام
امروز بازهم مطلب داریم این مطالب رو می تونید اگه دوست نداشتید نگاه هم نکنید.
سیاست چیست؟
سارکوزی("رئیس جمهور فرانسه "): من با مسلمانان مشکلی ندارم اما نمی دانم چرا مسلمانان فرانسه بارها من رادشمن خویش معرفی می کنند.
میخائیل شملون یکی از مقامات اسرائیل اعلام کرد که ما خوشحالیم که سارکوزی مارا درک می کند.
مردمعادی: ....................؟ ماکه چیزی نفهمیدیم.
 |+| نوشته شده در  2007/5/23ساعت 18:25  توسط امید جعفرزاده  | 

از امروز هفته ای هفت حدیث خواهیم داشت.فکر میکنم همراه گشت وگذار توی صفحات وب خواندن یک حدیث به ما توی پیدا کردن اهدافمون کمک زیادی کنه امیدوارم که همه ما توی زندگی هدف خودمونو پیدا کنیم. انشاالله

 سید امید جعفرزاده

شنبه : تزاوَرُوا تحـابـوا و تصـافحُـوا و لا تحـاشمـوا

به دیدن یكدیگر روید تا یكدیگر را دوست داشته باشید و دست یكدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید.

 

(بحارالانوار،ج78،ص 347)

 

یکشنبه: من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته

 كسی كه عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد.

 

(بحار الانوار ، ج 70، ص 249 )

 

دوشنبه: ان السعید، كل السعید، حق السعید من أحب علیا فی حیاته و بعد موته

همانا سعادتمند(به معنای) كامل و حقیقی كسی است كه امام علی(ع) را در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.

 

(مجمع‌ الزوائد علامه‌ هیثمى‌ ، ج‌ 9 ، ص‌ 132)

 

سه شنبه:  نحن وسیلته فی خلقه و نحن خاصته و محل قدسه و نحن حجته فی غیبه و نحن ورثه أنبیائه

ما اهل بیت رسول خدا(ص) وسیله ارتباط خدا با مخلوقاتیم ما برگزیدگان خداییم و جایگاه پاكی ها، ما دلیل های روشن خداییم و وارث پیامران الهی

 

(شرح‌ نهج‌ البلاغه‌ لابن‌ ابی‌ الحدید ، ج‌ 16 ، ص‌ 211)

 

چهارشنبه:

پنجشنبه: قاریءُ الحدید، و اذا وقعت، و الرحمن، یدعی فی السموات و الارض، ساکن الفردوس

تلاوت کننده سوره حدید و واقعه و الرحمن در آسمانها و زمین اهل بهشت خوانده می شوند

(کنزالعمال ، ج‌ 1 ، ص582)

 

جمعه: خیارکم الینکم مناکبة و اکرمهم لنسائهم

بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.

 

(دلال الامامه و کنزالعمال ، ج‌ 7، ص225)

 

سعی کنیم توی هرکدوم ازاین روزها به یکی از احادیث عمل کنیم.

خواهید دید که در زندگی چگونه خدا ویاوران انسان یاری تان می کنند.

انشاالله

 سید امید جعفرزاده

 |+| نوشته شده در  2007/5/23ساعت 15:59  توسط امید جعفرزاده  | 
در هر جای دنیا قدرتمندانی وجود دارند که نباید از آنها ترسید.

بعدا...............

 |+| نوشته شده در  2007/5/18ساعت 22:53  توسط امید جعفرزاده  | 
از امروز من هم به جمع نویسندگان این وبلاگ پیوستم.

 |+| نوشته شده در  2007/5/18ساعت 22:34  توسط امید جعفرزاده  | 
 
  بالا